مناظرات
مناظره پیرامون افضلیت پیامبر صلوات الله علیه و آله مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

امام ابوعبدالله (علیه السلام) بياناتى قاطع و حجتهائى رسا دارد كه طى آنها حق را آشكار ساخته و عذر طرف را بريده است و ما در اينجا قسمتهائى از آنها را كه در واقع گوشه ديگرى از حيات علمى امام است و مملو از عبرتها و پندها مى باشد و هيچ مسلمانى از دانستن آنها بى نياز نيست , مى آوريم .

ابوخنيس كوفى مى گويد: در مجلس امام صادق (علیه السلام) حضور داشتم . عده اى از مسيحيان هم در آنجا بودند . آنان مدعى بودند كه موسى و عيسى عليهما السلام و محمد (صلوات الله علیه و آله) در فضيلت برابرند, چون هر سه داراى شريعت و كتاب آسمانى بوده اند.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) با فضيلت تر و داناتر است و خداوند آنقدر كه به او علم و دانش داده , به ديگران نداده است .



آيا در اين مورد آيه اى از قرآن مى توانيد ارائه دهيد؟ بلى , خداوند مى فرمايد:

(1)و كتبنا له فى الالواح من كل شىء موعظة (براى او در لوحها راجع به همه چيز اندرزى نوشتيم .)

و درباره عيسى (علیه السلام) مى فرمايد:

ولاءُ بيّنَ لكم بعض الّذى تختلفون فيه  (من بايد براى آنان برخى از آنچه را كه در آن اختلاف دارند توضيح دهم ).

و در حق حضرت محمد مصطفى (صلوات الله علیه و آله) فرمود:

(3)و جِئنا بك شهيداً على هولاء و نَزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكلِّ شى ء (تو را بر اينان گواه آورديم و بر تو كتاب فرو فرستاديم كه بيان و توضيح همه چيز است ).

و همچنين فرمود:

(4 ) ليعلم ان قد ابلغوا رسالاتِ ربّهم وأحاط بما لديهم و أحصى كلَّ شىءٍ عدداً  (تا بداند كه آنان رسالتها و پيامهاى پروردگارشان را رساندند و او آمار و رقم همه چيز را دارد.) به خدا سوگند, او از موسى و عيسى داناتر و با فضيلت تر بوده و اگر آنان در اينجا حاضر مى بودند و سؤالاتى از من مى كردند پاسخ مى دادم ; اما من هم سؤالاتى مى كردم كه آنان نمى توانستند , پاسخگو باشند.  پس از آنكه اميرالمؤمنين (علیه السلام) دروازه دانش رسول خدا مى باشد و فرزندان او هم وارث علوم و دانشهاى اويند, پس امامان جملگى داناترين مردمند و از همه ـ اعم از پيامبران پيشين و ديگران ـ افضل و داناتر.

 
 
مناظره با معتزله در مورد بیعت برای محمدبن عبدالله بن حسن مثنی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

روزى گروهى از معتزليان ازجمله عمروبن عبيد, و اصل بن عطا, حفص بن سالم و ديگر رؤسا و سردمداران معتزله به حضور امام صادق (علیه السلام ) آمدند و اين در وقتى بود كه وليد (خليفه مروانى ) كشته شده و در ميان اهل شام اختلاف پديد آمده بود.

آنان با امام گفتگو كردند و سخنشان به درازا كشيد. امام فرمود: حرفتان را طول داديد! شخصى از ميان خود به نمايندگى انتخاب كنيد تا او از سوى شما سخن بگويد و خلاصه هم بگويد.

آنان عمروبن عبيد را به نمايندگى خود برگزيدند و او ازطرف همفكرانش حرف زد و يك سخنرانى طولانى هم كرد. از جمله گفت : مردم شام خليفه خود را كشته اند; خداوند آنها را درهم ريخته و پراكنده شان فرموده است .

در اين بين , ما مردى را پيدا كرديم داراى دين , خرد, مردانگى و شايستگى براى خلافت . او محمد بن عبدالله بن حسن است . ما مى خواهيم در اطراف او گردآئيم و پس از بيعت با او انقلاب كنيم و مردم را به اطاعت از او فرا خوانيم . هر كس با او بيعت كرد و از او فرمان برد, با او هستيم و در ميان جمع خود او را جا مى دهيم و هر كس از ما كناره گرفت و كارى هم با كار ما نداشت , ما نيز با او كارى نخواهيم داشت ; ليكن هر كس در برابر ما بايستد,ما نيز در برابر بغى و تجاوز و توطئه او مى ايستيم و او را به سوى حق و اهل حق برمى گردانيم . مع ذلك ما مى خواهيم اين مطلب را با شما در ميان بگذاريم . چون از فكر و راهنمائيهاى شما بى نياز نيستيم و شما داراى دانش و فضيلت هستيد و پيروان فراوان داريد.

پس از آنكه سخنان عمرو به پايان رسيد, امام ابوعبدالله (علیه السلام )  خطاب به همه حضار فرمود: آيا همه تان با عمرو همفكر و همعقيده ايد؟

گفتند: آرى .

آنگاه امام خداوند را حمد و ثنا گفت و بر پيامبر درود فرستاد . سپس فرمود: ما اهل بيت هنگامى كه خداوند نافرمانى شود, به خشم مى آئيم و وقتى مردم از خداوند اطاعت كنند و فرمان ببرند, راضى و خشنود مى گرديم . اى عمرو! به من بگو ببينم , اگر ملت مسلمان حق حاكميت را به تو دهد و تو قدرت را بدون زحمت و جنگ و خونريزى به چنگ آورى , آنگاه به شما گرفته شود آن حق را به هر كه دلت مى خواهد واگذار كن , به چه كسى واگذار مى كنى ؟ آنرا به شورا واگذار مى كنم تا مسلمانان پس از مشورت , تصميم بگيرند.

مشورت با همه مسلمانان ؟ آرى .

مشورت با دانشمندان و نيكان ؟ آرى .

قريش و غير قريش چطور؟ عرب و عجم همه يكى هستند.

آيا تو ابوبكر و عمر را دوست مى دارى و نسبت به آنها تولى دارى , يا از آنان و عملكردشان تبرى مى جوئى ؟ من ابوبكر و عمر را دوست مى دارم و عملكرد آنها را قبول دارم و بطور كلى نسبت به آنها تولى دارم .

اگر تو مردى بودى كه از آنان و عملكردشان دورى مى جويد و نسبت به آنها تولى ندارد, مسأله اى نبود كه تصميم و كار تو بر خلاف نظر و عمل آنها باشد; ولى تو از يك سو مدعى هستى كه آنان را دوست مى دارى و كارشان را صحيح مى دانى و عملكردشان را قبول دارى , آنوقت بر خلاف آنها عمل مى كنى . چون عمر با قراردادى كه با ابوبكر داشت با او بيعت كرد و در اين كار با احدى مشورت ننمود; سپس ابوبكر هم بدون مشورت با كسى خلافت را به عمر برگردانيد. آنگاه عمر نيز خلافت را به شوراى شش نفره واگذاشت ; از انصار كسى را جز همان شوراى شش نفر قرار نداد و تازه درباره آن شش نفر هم سفارشى كرد كه گمان ندارم شما آن را كار پسنديده اى بدانيد.

او چه سفارشى كرد؟

او به صهيب دستور داد سه روز با مردم نماز جماعت بگزارد و طى اين سه روز, آن شش نفر به بحث و مشورت بپردازند و چنان مقرر داشته بود كه در جلسه شش نفره احدى شركت نكند جز پسرش آن هم به عنوان مشاور كه خود حق انتخاب شدن براى خلافت را نداشته است . عمر به مهاجرين و انصار توصيه كرده بود كه اگر پس از گذشت سه روز, شورا خاتمه نيابد و بر فردى از آن شش نفر اتفاق نظر حاصل نشود گردن هر شش نفر زده شود و يا اگر نظر چهار نفرشان يكى باشد, و فقط دو نفر به مخالفت برخيزند , گردن آن دو نفر زده شود. آيا شما در ارجاع خلافت به شوراى مسلمين به چنين شيوه اى خشنود هستيد؟! عمرو و همراهانش يكصدا گفتند: خير.

اى عمر و ! رها كن اين كارها را ! به نظر تو پس از دعوت براى محمد و بيعت با او و پيشرفت كار به نحوى كه فرضاً همه ملت با شما همآوا شدند و حتى دو مرد هم با شما به مخالفت برنخاستند, اگر به جماعت مشركان رسيديد و با آنها برخورد كرديد, چه مى كنيد ؟ آنان كه اسلام نياورده و جزيه نپرداخته اند , آيا شما و آن كسى كه او را براى خلافت كانديدا كرده ايد, علم و دانشى داريد كه بدان وسيله به روش رسول خدا درباره مشركان در امر پرداخت جزيه عمل كنيد؟ آرى .

چه مى كنيد؟ آنان را به سوى اسلام مى خوانيم . اگر نپذيرفتند , به پرداخت جزيه وادارشان مى كنيم .

اگر آنان مجوس و آتش پرست باشند و يا از پرستندگان بهائم و چهار پايان باشند, چطور؟ همه شان برابرند و يكسان عمل مى شود.

آيا قرآن مى خوانى ؟ آرى .

به اين آيه خوب توجه آن : قاتلوا الّذين لا يومنون باللّهِ ولا باليومِ الاخرِ ولا يحرّمون ما حرّم اللّهُ و رسولُه ولا يُدينون دين الحقِّ من الذين اوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون

با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز آخرت ايمان ندارند, حرام خدا و رسول او را حرام نمى دانند و به دين حق نمى گروند , بجنگيد و مقاتله كنيد تا با خفت و خوارى جزيه بپردازند . خداوند استثناء قائل شده و فقط در مورد اهل كتاب چنان فرموده است ; آنگاه شما مى گوئيد اهل كتاب و ديگران يكسانند؟

آرى , برابرند.

اين دانش را از چه كسى ياد گرفته اى ؟ از مردم ; آنان چنين مى گويند.

اى عمرو! از اين بگذاريم ! پس اگر آنها از قبول اسلام و پرداخت جزيه خوددارى كردند و شما در جنگ , برايشان پيروز گشتيد, با غنيمتهاى جنگى چه مى كنيد؟ خمس آن را كنار مى گذاريم و چهار پنجم بقيه را ميان جنگنده ها تقسيم مى كنيم .

آن را ميان همهء جنگنده ها تقسيم مى كنيد؟ آرى .

پس تو در عمل و سيره با رسول خدا مخالفت كردى و مى توانى از فقها و دانشمندان و اساتيد مدينه بپرسى . چون همهء آنان متفق القولند كه رسول خدا با اعراب باديه نشين مصالحه كرد كه آنان در سرزمينهاى خود بمانند و مهاجرت نكنند, با اين شرط كه اگر دشمنى قد علم كرد; پيامبر آنان را بسيج كند و بوسيلهء آنان دشمن را سركوب نمايد و از غنائم جنگى هم نصيبى به آنها ندهد; ولى تو مى گوئى غنيمت ميان همه تقسيم مى شود پس تو در جنگ با مشركان برخلاف روش پيامبر عمل مى كنى . از اين هم بگذريم ! تو در مورد صدقه و زكات چه مى گوئى ؟ عمرو آيهء انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها را قرائت كرد.

آرى , اما تقسيم آن چگونه خواهد بود؟ آن را به هشت قسمت تقسيم مى كنم و به هر صنف از هشت صنف , يك قسمت را مى دهم .

اگر تعداد يك صنف ده هزار نفر باشد, ولى صنف ديگر فقط يك مرد, دو مرد يا حداكثر سه مرد بوده باشد, چطور؟ آيا همان مقدار كه به ده هزار نفر مى دهى , به اين سه مرد هم همان را مى دهى ؟ آرى .

آيا سهم شهرنشين را با صحرانشينان برابر مى پردازى ؟ آرى .

پس تو در تمام كارهاى پيامبر با وى مخالفى . رسول خدا زكات صحرانشينان را به فقرا و مستحقان صحرانشين مى پرداخت و زكات شهرنشينان را به مستحقان شهرنشين , و هيچوقت برابر هم تقسيم نمى فرمود, بلكه آن را فقط با حاضران و به همان اندازه كسانى كه حضور پيدا مى كردند, قسمت مى فرمود... اگر شبه اى در اين مطلب داشته باشى , مى توانى از فقهاى مدينه و اساتيد موجود در آن بپرسى ; چون آنان همگى متفق القولند بر اينكه پيامبر چنين مى كرد.

آنگاه امام صادق (علیه السلام )  خطاب به عمروبن عبيد فرمود: تو اى عمرو و شما اى همراهان و همفكران او! از خدا بترسيد و پاس او را نگاه بداريد; زيرا پدرم كه بهترين مردم روى زمين و داناترين آنان به كتاب خدا و سنت رسول الله (صلوات الله علیه و آله ) بوده فرمود: هر كس به رخ مردم شمشير بكشد و آنان را به سوى خود دعوت كند, در صورتيكه در ميان مسلمانان كسى وجود داشته باشد كه از او داناتر است ; چنين كسى گمراه و متكلف است .

در نگاه اول , شايد خواننده تصور كند كه اين سؤالات مختلف امام چه ارتباطى با مسأله بيعت براى محمد دارد, ليكن اندكى تأمل و درنگ در اين مسائل مقصد امام را روشن و ارتباط و مناسبت آنها را با مسأله مورد مناظره , مشخص مى سازد; زيرا امام بدين وسيله خواسته است به آنان بفهماند كه آنان نسبت به شريعت و احكام آن جاهل و بى اطلاعند و رهبرى كه براى خود برگزيده اند و مى خواهند از مردم براى او بيعت بگيرند, مثل آنان قواعد و مقررات دينى را نمى داند پس چگونه ممكن است با وجود فرد افضل و اعلم , شخص جاهل و نادانى متصدى امور ملت مسلمان شود؟!

 
مناظره امام صادق علیه السلام با منکر خدا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

در كشور مصر, شخصى زندگى مى كرد به نام عبدالملك , كه چون پسرش عبدالله نام داشت, او را ابوعبدالله (پدر عبدالله ) مى خواندند, عبدالملك منكر خدا بود و اعتقاد داشت كه جهان هستى خود به خود آفريده شده است , او شنيده بود كه امام شيعيان , حضرت صادق (علیه السلام ) در مدينه زندگى مى كند, به مدينه مسافرت كرد, به اين قصد تا درباره  خدايابى و خداشناسى , با امام صادق (علیه السلام ) مناظره كند وقتى كه به مدينه رسيد و از امام صادق (علیه السلام ) سراغ گرفت , به او گفتند: امام صادق (علیه السلام ) براى انجام مراسم حج به مكه رفته است , او به مكه رهسپار شد, كنار كعبه رفت ديد امام صادق (علیه السلام ) مشغول طواف كعبه است , وارد صفوف طواف كنندگان گرديد, (و از روى عناد) به امام صادق (علیه السلام ) تنه زد, امام با كمال ملايمت به او فرمود:

نامت چيست ؟
او گفت : عبدالملك (بنده سلطان )

امام : كنيه تو چيست ؟

عبدالملك : ابو عبدالله (پدر بنده خدا).

امام : اين ملكى كه (يعنى اين حكم فرمائى كه ) تو بنده او هستى (چنانكه از نامت چنين فهميده مى شود) از حاكمان زمين است يا از حاكمان آسمان ؟ وانگهى (مطابق كنيه تو) پسر تو بنده خداست , بگو بدانم او بنده خداى آسمان است , يا بنده خداى زمين ؟ هر پاسخى بدهى محكوم مى گردى.

عبدالملك چيزى نگفت , هشام بن حكم , شاگرد دانشمند امام صادق (علیه السلام ) در آنجا حاضر بود, به عبدالملك گفت : چرا پاسخ امام را نمى دهى ؟.

عبدالملك از سخن هشام بدش آمد, و قيافه اش درهم شد.

امام صادق (علیه السلام ) با كمال ملايمت به عبدالملك گفت : صبر كن تا طواف من تمام شود, بعد از طواف نزد من بيا تا با هم گفتگو كنيم , هنگامى كه امام از طواف فارغ شد, او نزد امام آمد و در برابرش نشست , گروهى از شاگردان امام (علیه السلام ) نيز حاضر بودند, آنگاه بين امام و او اين گونه مناظره شروع شد:

آيا قبول دارى كه اين زمين زير و رو و ظاهر و باط ن دارد؟

آرى .

آيا زيرزمين رفته اى ؟

نه .

پس چه مى دانى كه در زمين چه خبر است ؟ چيزى از زمين نمى دانم , ولى گمان مى كنم كه در زير زمين , چيزى وجود ندارد.

گمان و شك , يكنوع درماندگى است , آنجا كه نمى توانى به چيزى يقين پيدا كنى , آنگاه امام به او فرمود: آيا به آسمان بالا رفته اى ؟

نه .

آيا مى دانى كه آسمان چه خبر است و چه چيزها وجود دارد؟

نه

عجبا! تو كه نه به مشرق رفته اى و نه به مغرب رفته اى , نه به داخل زمين فرو رفته اى و نه به آسمان بالا رفته اى , و نه بر صفحه آسمانها عبور كرده اى تا بدانى در آنجا چيست , و با آنهمه جهل و ناآگاهى , باز منكر مى باشى (تو كه از موجودات بالا و پائين و نظم و تدبير آنها كه حاكى از وجود خدا است , ناآگاهى , چرا منكر خدا مى باشى ؟) آيا شخص عاقل به چيزى كه ناآگاه است , آن را انكار مى كند؟.

تاكنون هيچكس با من اين گونه , سخن نگفته (و مرا اين چنين در تنگناى سخن قرار نداده است ).

بنابراين تو در اين راستا, شك دارى , كه شايد چيزهائى در بالاى آسمان و درون زمين باشد يا نباشد؟ آرى شايد چنين باشد (به اين ترتيب , منكر خدا از مرحلهء انكار, به مرحلهء شك و ترديد رسيد).

كسى كه آگاهى ندارد, بر كسى كه آگاهى دارد, نمى تواند برهان و دليل بياورد.

از من بشنو و فراگير, ما هرگز دربارهء وجود خدا شك نداريم , مگر تو خورشيد و ماه و شب و روز را نمى بينى كه در صفحه افق آشكار مى شوند و بناچار در مسير تعيين شدهء خود گردش كرده و سپس باز مى گردند, و آنها در حركت در مسير خود, مجبور مى باشند ,اكنون از تو مى پرسم : اگر خورشيد و ماه , نيروى رفتن (و اختيار) دارند, پس چرا بر مى گردند, و اگر مجبور به حركت در مسير خود نيستند, پس چرا شب , روز نمى شود, و به عكس , روز شب نمى گردد؟

به خدا سوگند, آنها در مسير و حركت خود مجبورند, و آن كسى كه آنها را مجبور كرده , از آنها فرمانرواتر و استوارتر است ."

راست گفتى .

بگو بدانم , آنچه شما به آن معتقديد, و گمان مى كنيد "دهر" (روزگار) گرداننده موجودات است , و مردم را مى برد, پس چرا "دهر" آنها را بر نمى گرداند, و اگر بر مى گرداند, چرا نمى برد؟ همه مجبور و ناگزيرند, چرا آسمان در بالا, و زمين در پائين قرار گرفته ؟ چرا آسمان بر زمين نمى افتد؟ و چرا زمين از بالاى طبقات خود فرو نمى آيد, و به آسمان نمى چسبد, و موجودات روى آن به هم نمى چسبند؟!.

(وقتى كه گفتار و استدلالهاى محكم امام به اينجا رسيد, عبدالملك , از مرحله شك نيز رد شد, و به مرحله ايمان رسيد) در حضور امام صادق (علیه السلام ) ايمان آورد و گواهى به يكتائى خدا و حقانيت اسلام دارد و آشكارا گفت : آن خدا است كه پروردگار و حكم فرماى زمين و آسمانها است , و آنها را نگه داشته است !.

حمران , يكى از شاگردان امام كه در آنجا حاضر بود, به امام صادق (علیه السلام ) رو كرد و گفت : فدايت گردم , اگر منكران خدا به دست شما, ايمان آورده و مسلمان شدند, كافران نيز بدست پدرت (پيامبر ـ ص ) ايمان آوردند.

عبدالملك تازه مسلمان به امام عرض كرد: مرا به عنوان شاگرد, بپذير!.

امام صادق (علیه السلام ) به هشام بن حكم (شاگرد برجسته اش ) فرمود: عبدالملك را نزد خود ببر, و احكام اسلام را به او بياموز.

هشام كه آموزگار زبردست ايمان , براى مردم شام و مصر بود, عبدالملك را نزد خود طلبيد, و اصول عقائد و احكام اسلام را به او آموخت , تا اينكه او داراى عقيدهء پاك و راستين گرديد, به گونه اى كه امام صادق (علیه السلام ) ايمان آن مؤمن (و شيوهء تعليم هشام ) را پسنديد .

 
مناظره ابن ابى العوجاء با امام صادق علیه السلام (1) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

ابن مقفع و ابن ابى العوجاء, دو نفر از دانشمندان زبردست عصر امام صادق (علیه السلام ) بودند, و خدا و دين را انكار مى كردند و به عنوان دهرى و منكر خدا, با مردم بحث و مناظره مى نمودند, در يكى از سالها, امام صادق (علیه السلام ) در مكه بود, آنها نيز در مكه كنار كعبه بودند, ابن مقفع به ابن ابى العوجاء رو كرد و گفت : اين مردم را مى بينى كه به طواف كعبه سرگرم هستند, هيچ يك از آنها را شايسته انسانيت نمى دانم , جز آن شيخى كه در آنجا (اشاره به مكان جلوس امام صادق (علیه السلام ) كرد) نشسته است , ولى غير از او, ديگران عده اى از اراذل و جهال و چهارپايان هستند.

چگونه تنها اين شيخ (امام صادق -ع -) را به عنوان انسان با كمال ياد مى كنى ؟.

براى آنكه من با او ملاقات كرده ام , وجود او را سرشار از علم و هوشمندى يافتم , ولى ديگران را چنين نيافتم .

بنابراين لازم است , نزد او بروم و با او مناظره كنم و سخن تو را در شأن او بيازمايم كه راست مى گويى يا نه ؟.

به نظر من اين كار را نكن , زيرا مى ترسم , در برابر او درمانده شوى , و او عقيده تو را فاسد كند.

نظر تو اين نيست , بلكه مى ترسى من با او بحث كنم , و با چيره شدن بر او نظر تو را در شأن و مقام او, سست كنم .

اكنون كه چنين گمانى درباره من دارى , برخيز و نزد او برو, ولى به تو سفارش مى كنم كه حواست جمع باشد, مبادا لغزش يابى و سرافكنده شوى مهار سخن را محكم نگهدار, كاملاً مراقب باش تا مهار را از دست ندهى و درمانده نشوى ...

برخاست و نزد امام صادق (علیه السلام ) رفت و پس از مناظره , نزد دوستش ابن مقفع بازگشت و گفت : واى بر تواى ابن مقفع ! ما هذا ببشروان كان فى الدنيا روحانى يتجسد اذا شأ ظاهراً, و يتروح اذا شأ باطناً فهو هذا...

اين شخص بالاتر از بشر است , اگر در دنيا روحى باشد و بخواهد در جسدى آشكار شود, و يا بخواهد پنهان گردد همين مرد است .

او را چگونه يافتى ؟ نزد او نشستم , هنگامى كه ديگران رفتند و من تنها با او ماندم , آغاز سخن كرد و به من گفت : اگر حقيقت آن باشد كه اينها (مسلمانان طواف كننده ) مى گويند, چنانكه حق هم همين است , در اين صورت اينها رستگارند و شما در هلاكت هستيد, و اگر حق با شما باشد كه چنين نيست , آنگاه شما با آنها (مسلمانان ) برابر هستيد (در هر دو صورت , مسلمانان , زيان نكرده اند).

من به او (امام ) گفتم :خدايت رحمت كند, مگر ما چه مى گوئيم و آنها (مسلمانان ) چه مى گويند؟ سخن ما با آنها يكى است .

فرمود: چگونه سخن شما با آنها (مسلمين ) يكى است , با اينكه آنها به خداى يكتا و معاد و پاداش و كيفر روز قيامت , و آبادى آسمان و وجود فرشتگان , اعتقاد دارند, ولى شما به هيچيك از اين امور, معتقد نيستيد و منكر وجود خدا مى باشيد>.

من فرصت را بدست آورده و به او (امام ) گفتم : اگر مطلب همان است كه آنها (مسلمانان ) مى گويند و قائل به وجود خدا هستند, چه مانعى دارد كه خدا خود را بر مخلوقش آشكار سازد, و آنها را به پرستش خود دعوت كند, تا همه بدون اختلاف به او ايمان آورند, چرا خدا خود را از آنها پنهان كرده و بجاى نشان دادن خود, فرستادگانش را به سوى آنها فرستاده است , اگر او خود بدون واسطه با مردم تماس مى گرفت , طريق ايمان آوردن مردم به او نزديكتر بود.

او (امام ) فرمود: واى بر تو چگونه خدا بر تو پنهان گشته با اينكه قدرت خود را در وجود تو به تو نشان داده است , قبلاً هيچ بودى , سپس پيدا شدى , كودك گشتى و بعد بزرگ شدى , و بعد از ناتوانى , توانمند گرديدى , سپس ناتوان شدى , و پس از سلامتى , بيمار گشتى , سپس تندرست شدى , پس از خشم , شاد شدى , سپس غمگين , دوستيت و سپس دشمنيت و به عكس , تصميمت پس از درنگ , و به عكس , اميدت بعد از نااميدى و به عكس , ياد آوريت بعد از فراموشى و به عكس و... به همين ترتيب پشت سرهم نشانه هاى قدرت خدا را براى من شمرد, كه آنچنان در تنگنا افتادم كه معتقد شدم بزودى بر من چيره مى شود, برخاستم و نزد شما آمدم

 

 
مناظره ابن ابى العوجاء با امام صادق علیه السلام (2) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

عبدالكريم معروف به "ابن ابى العوجاء", روز ديگر به حضور امام صادق (ع ) براى مناظره آمد, ديد گروهى در مجلس آن حضرت حاضرند, نزديك امام آمد و خاموش نشست .

گويا آمده اى تا به بررسى بعضى از مطالبى كه بين من و شما بود بپردازى .

آرى به همين منظور آمده ام اى پسر پيغمبر! از تو تعجب مى كنم كه خدا را انكار مى كنى , ولى گواهى مى دهى كه من پسر پيغمبر هستم و مى گويى اى پسر پيغمبر! عادت , مرا به گفتن اين كلام , وادار مى كند.

پس چرا خاموش هستى ؟

شكوه و جلال شما باعث مى شود كه زبانم را ياراى سخن گفتن در برابر شما نيست , من دانشمندان و سخنوران زبردست را ديده ام و با آنها هم سخن شده ام , ولى آن شكوهى كه از شما مرا مرعوب مى كند, از هيچ دانشمندى مرا مرعوب نكرده است .

اينك كه تو خاموش هستى , من در سخن را مى گشايم , آنگاه به او فرمود: آيا تو مصنوع (ساخته شده ) هستى يا مصنوع نيستى ؟.

من ساخته شده نيستم .

بگو بدانم , اگر ساخته شده بودى , چگونه بودى ؟ مدت طولانى سردرگريبان فرو برد و چوبى را كه در كنارش بود دست به دست مى كرد, و آنگاه (چگونگى اوصاف مصنوع را چنين بيان كرد) دراز, پهن , گود, كوتاه , با حركت , بى حركت , همه اينها از ويژگيهاى چيز مخلوق و ساخته شده است .

اگر براى مصنوع (ساخته شده) صفتى غير از اين صفات را ندانى , بنابراين خودت نيز مصنوع هستى و بايد خود را نيز مصنوع بدانى , زيرا اين صفات را در وجود خودت , حادث شده مى يابى .

از من سؤالى كردى كه تاكنون كسى چنين سؤالى از من نكرده است و در آينده نيز كسى اين سؤال را نمى كند.

فرضاً بدانى كه قبلاً كسى چنين پرسشى از تو نكرده , ولى از كجا مى دانى كه در آينده كسى اين سؤال را از تو نپرسد؟, وانگهى تو با اين سخنت , گفتارت را نقض نمودى , زيرا تو اعتقاد دارى كه همه چيز از گذشته و حال و آينده , مساوى و برابرند, بنابراين چگونه چيزى را مقدم و چيزى را مؤخر مى دانى و در گفتارت , گذشته و آينده را مى آورى .

توضيح بيشترى بدهم , اگر تو يك هميان پر از سكه طلا داشته باشى و كسى به تو بگويد در آن هميان سكه هاى طلا وجود دارد, و تو در جواب بگوئى نه , چيزى در آن نيست , او به تو بگويد: سكه طلا را تعريف كن , اگر تو اوصاف سكه طلا را ندانى , مى توانى ندانسته بگويى , سكه در ميان هميان نيست .

نه , اگر ندانم , نمى توانم بگويم نيست .

درازا و وسعت جهان هستى , از هميان , بيشتر است , اينك مى پرسم شايد در اين جهان پهناور هستى , مصنوعى باشد, زيرا تو ويژگيهاى مصنوع را از غير مصنوع نمى شناسى .

وقتى كه سخن به اينجا رسيد, ابن ابى العوجاء, درمانده و خاموش شد, بعضى از هم مسلكانش مسلمان شدند و بعضى در كفر خود باقى ماندند.

 
مناظره ابن ابى العوجاء با امام صادق علیه السلام (3) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

روز سوم , ابن ابى العوجاء تصميم گرفت به ميدان مناظره با امام صادق (ع ) بيايد و آغاز سخن كند و به مناظره ادامه دهد, نزد امام (ع ) آمد و گفت : امروز مى خواهى سؤال را من مطرح كنم .

هرچه مى خواهى بپرس .

به چه دليل , جهان هستى , حادث است (قبلاً نبود و بعد به وجود آمده است ؟).

هر چيز كوچك و بزرگ را تصور كنى , اگر چيزى مانندش را به آن ضميمه نمايى , آن چيز بزرگتر مى شود, همين است انتقال از حالت اول (كوچك بودن ) به حالت دوم (بزرگ شدن ) (و معنى حادث شدن همين است ) اگر آن چيز, قديم بود (از اول بود) به صورت ديگر در نمى آمد, زيرا هر چيزى كه نابود يا متغير شود, قابل پيدا شدن و نابودى است , بنابراين با بود شدن پس از نيستى , شكل حادث شد (و همين بيانگر قديم نبودن اشياء است ), و يك چيز نمى تواند هم ازل و عدم باشد و هم حادث و قديم .

فرض در جريان حالت كوچكى و بزرگى در گذشته و آينده همان است كه شما تقرير نمودى , كه حاكى از حدوث جهان هستى است , ولى اگر همه چيز, به حالت كوچكى خود باقى بمانند, در اين صورت دليل شما بر حدوث آنها چيست ؟ محور بحث ما همين جهان موجود است كه در حال تغيير مى باشد حال اگر اين جهان را برداريم و جهان ديگرى را تصور كنيم و مورد بحث قرار دهيم , باز جهانى نابود شده و جهان ديگرى به جاى آن آمده , و اين همان معنى حادث شدن است , در عين حال به فرض تو (كه هر كوچكى به حال خود باقى بماند) جواب مى دهم , مى گوئيم فرضاً هر چيزى كوچكى به حال خود باقى باشد, در عالم فرض صحيح است كه هر چيز كوچكى را به چيز كوچك ديگرى مانند آنها ضميمه كرد, كه با ضميمه كردن آن , بزرگتر مى شود, و روا بودن چنين تصورى , كه همان روا بودن تغيير است بيانگر حادث بودن است , اى عبدالكريم ! در برابر اين سخن , ديگر سخنى نخواهى داشت .

م رگ ناگهانى ابن ابى العوجاء

يك سال از ماجراى مناظرات ابن ابى العوجاء با امام صادق (ع ) در مكه گذشت , باز سال بعد ابن ابى العوجاء كنار كعبه به حضور امام صادق (ع ) آمد, يكى ازشيعيان به امام عرض كرد: آيا ابن ابى العوجاء مسلمان شده است ؟.

قلب او نسبت به اسلام , كور است , او مسلمان نمى شود.

هنگامى كه چشم ابن ابى العوجاء به چهرهء امام صادق (ع ) افتاد, گفت : اى آقا و مولاى من !.

چرا اينجا آمده اى ؟

به رسم و معمول تن و آئين وطن , به اينجا آمده ام تا ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را (كه در مراسم حج انجام مى دهند) بنگرم .

تو هنوزبه سركشى و گمراهى خود باقى هستى ؟ ابن ابى العوجاء همين كه خواست سخن بگويد, امام صادق (ع ) به او فرمود: مجادله و ستيز در مراسم حج روا نيست , آنگاه امام عبايش را تكان داد و فرمود: اگر حقيقت آن است كه ما به آن معتقد هستيم ـ چنانكه حقيقت همين ّ است ـ در اين صورت ما رستگاريم نه شما, و اگر حق با شما باشد ـ چنانكه چنين نيست ـ و ما و هم شما رستگاريم , بنابراين ما در هر حال رستگاريم , ولى شما در يكى از دو صورت , در هلاكت خواهيد بود, در اين هنگام حال ابن ابى العوجاء منقلب شد, و به اطرافيان خود رو كرد و گفت : در قلبم احساس درد مى كنم , مرا برگردانيد. وقتى كه او را باز گرداندند, از دنيا رفت , خدا او را نيامرزد.

 
مناظره عبدالله دیصانی با هشام بن حکم مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
امام صادق (ع) - مناظرات

هشام بن حكم از شاگردان زبردست و هوشمند امام صادق (علیه السلام ) بود, روزى يكى از منكران خدا به نام"عبدالله ديصانى " با هشام ملاقات كرد و پرسيد: آيا تو خدا دارى ؟ آرى .

آيا خداى تو قادر است ؟ آرى , هم توانا است و هم بر همه چيز مسلط است .

آيا خداى تو مى تواند همه دنيا را در ميان تخم مرغ بگنجاند, بى آنكه دنيا كوچك شود, و درون تخم مرغ , وسيع گردد؟

براى پاسخ به اين سؤال به من مهلت بده .

يك سال به تو مهلت مى دهم .

هشام : سوار شد و به حضور امام صادق (علیه السلام ) رسيد, و عرض كرد:اى فرزند رسول خدا, عبدالله ديصانى نزد من آمده و سؤالى از من كرد كه براى پاسخ به آن , تكيه گاهى جز خدا و شما كسى نيست .

او چه سؤالى كرد؟ او گفت : آيا خدا قدرت دارد كه دنيا با آن وسعت را در درون تخم مرغ قرار دهد, بى آنكه دنيا را كوچك كند و تخم مرغ را بزرگ نمايد؟ اى هشام ! تو داراى چند حس هستى ؟ داراى پنج حس هستم (بينايى , چشائى , شنوائى , بويائى و بساوائى "لامسه ").

كداميك از اين پنج حس كوچكتر است ؟

حس بينائى .

اندازه وسيله بينائى (عدسى چشم ) چقدر است ؟ به اندازه يك عدس , يا كوچكتر از آن است .

اى هشام ! جلو و بالاى سرت را نگاه كن , و به من بگو چه مى بينى ؟.

هشام نگاه كرد و گفت : آسمان , زمين , خانه ها, كاخها, بيابانها, كوهها و نهرها را مى نگرم .

خدائى كه قادر است آنچه را با آن همه وسعت كه مى بينى , در ميان عدسى چشم تو قرار دهد, مى تواند همه جهان را در درون تخم مرغى قرار دهد, بى آنكه جهان كوچك گردد و تخم مرغ بزرگ شود.

در اين هنگام , هشام خم شد و دست و پاى امام صادق (علیه السلام ) را بوسيد, و گفت : اى پسر رسول خدا! همين پاسخ براى من بس است . هشام به خانه خود بازگشت , فرداى آن روز عبدالله نزد هشام آمد و گفت : براى عرض سلام آمده ام نه براى گرفتن جواب آن سؤال .

هشام گفت : اگر جواب آن سؤال را مى خواهى , اين است جواب آن (سپس جواب امام را براى او بيان كرد).

عبدالله ديصانى (تصميم گرفت شخصاً به حضور امام صادق (علیه السلام ) برسد و سؤالاتى را مطرح كند) به خانه امام صادق (علیه السلام ) رهسپار شد و اجازه ورود طلبيد, و به او اجازه داده شد, او به محضر آن حضرت رسيد و نشست و گفت : اى جعفر بن محمد! مرا به معبودم راهنمائى كن .

امام : نامت چيست ؟ عبدالله , بيرون رفت , نامش را نگفت , دوستانش به او گفتند: چرا نامت را نگفتى .

او جواب داد: اگر نامم را كه عبدالله (بنده خدا) است مى گفتم , از من مى پرسيد: آنكه تو بنده او هستى كيست ؟ دوستان عبدالله گفتند: نزد امام برگرد و بگو: مرا به معبودم راهنمايى كن و از نام مپرس .

عبدالله بازگشت به امام صادق (علیه السلام ) عرض كرد: مرا به معبودم راهنمائى كن و از نامم مپرس .

امام اشاره به جايى كرد و فرمود: در آنجا بنشين .

عبدالله نشست , در همين هنگام , يكى از كودكان امام كه تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى كرد, به آنجا آمد, امام به كودك فرمود: آن تخم مرغ را به من بده .

كودك , تخم مرغ را به امام داد.

امام آن را بدست گرفت و به عبدالله رو كرد و فرمود: اى ديصانى ! اين تخم را نگاه كن كه سنگرى پوشيده است , داراى :

1-پوست كلفتى است .

2- زير پوست كلفت , پوست نازكى قرار دارد.

3- زير آن پوست نازك , (مانند) نقره اى است روان (سفيده ).

4 سپس طلائى است آب شده (زرده ) كه نه طلاى آب شده با آن نقره روان بياميزد, و نه آن نقرهء روان با آن طلاى روان مخلوط گردد, و به همين وضع باقى است , نه سامان دهنده اى از ميان آمده كه بگويد: من آن را آن گونه ساخته ام , و نه تباه كننده اى از بيرون به درونش رفته , كه بگويد من آن را تباه ساختم , و روشن نيست كه براى توليد فرزند نر, درست شده يا براى توليد فرزند ماده , ناگاه پس از مدتى شكافته مى شود و پرنده اى مانند طاووس رنگارنگ , از آن بيرون مى آيد, آيا به نظر تو چنين تشكيلات (ظريفى ) داراى تدبير كننده اى نيست ؟ عبدالله ديصانى در برابر اين سؤال , مدتى سر به زير افكند, سپس (در حالى كه نور ايمان بر قلبش تابيده بود) سربلند كرد و گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا يكتا نيست و او يكتا و بى همتا است , و گواهى مى دهم كه محمد (صلوات الله علیه و آله ), بنده و رسول خدا است , و تو امام و حجت از طرف خدا بر مردم هستى , و من از عقيده باطل و كرده ء خود توبه كردم و پشيمان هستم.

 

 

 
پاسخ امام صادق علیه السلام به دوگانه پرست مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

(دو گانه پرستى به حضور امام صادق (ع ) آمد, و از عقيدهء خود دفاع مى كرد, عقيده اش اين بود كه جهان هستى داراى دو خدا است , يكى خدايى نيكيها و ديگرى خداى بدى ها و...).

امام صادق (ع ) در رد عقيده او و هرگونه دوگانه پرستى چنين فرمود: اينكه تو مى گوئى خدا دوتا است , بيرون از اين تصوارات نيستند:

-1 يا هر دو نيرومند و قديم هستند.

2- يا هر دو ناتوان هستند.

3- يا يكى قوى , و ديگرى ناتوان است .

پس چرا يكى از آنها ديگرى را از صحنه خارج نمى كند, تا خود به تنهايى بر جهان حكومت كند؟ (نظام واحد جهان حاكى است كه يك حاكم در جهان وجود دارد, بنابراين خدا, يك قوى مطلق است ).

نيز بيانگر يكتائى خدا است , و گفتار ما را ثابت مى كند, زيرا همان قوى خدا است , ولى ديگرى خدا نيست به دليل ضعفى كه دارد.

در مورد (ضعف هر دو خدا) يا آنها از جهتى با هم متفق هستند و از جهتى مختلف , در اين صورت لازم است كه بين آن دو, يك <ما به الامتياز> (چيزى كه يكى از آن خدايان دارد و ديگرى ندارد) باشد, و نيز لازم است كه آن <ما به الامتياز> امرى وجودى قديم باشد, و از اول همراه آن دو خدا بوده , تا دوئيت آنها, صحيح باشد, در اين صورت <سه خدا> به وجود مى آيد, و به همين ترتيب چهار خدا و پنج خدا و بيشتر مى شود, و بايد معتقد به بى نهايت خدا شد.

هشام مى گويد: يكى از سؤالات آن دو گانه پرست اين بود كه (بحث در مورد دوگانه پرستى را به اصل وجود خدا كشانيد) به اما صادق (ع ) گفت : دليل شما بر وجود خدا چيست ؟

وجود آنهمه ساخته ها بيانگر وجود سازنده است , چنانكه وقتى كه تو ساختمان استوار و محكم و سربر افراشته اى را ديدى , يقين پيدا مى كنى كه آن ساختمان , بنائى داشته است , گرچه تو آن بنا را نديده باشى .

خدا چيست ؟

خدا چيزى است بر خلاف همه چيز, به عبارت ديگر ثابت كردن معنائى است , چيزى است به حقيقت چيز بودن , ولى جسم و شكل ندارد, و به هيچيك از حواس , درك نمى شود, و خيالها او را در نمى يابند, و گذشت زمان , او را كاهش و دگرگون نسازد .

 
پاسخ به سوالات منکر خدا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

یكى از منكران خدا كه سؤالات پيچيده اى درباره خداشناسى در ذهن خود انباشته بود, به حضور امام صادق (علیه السلام ) آمد و سؤالات خود را مطرح كرد, و امام به يكايك آن پاسخ داد, به ترتيب زير: خدا چيست ؟

او چيزى بر خلاف همه چيز است , كه گفتارم به يك , بر مى گردد, او چيزى است به حقيقت معنى چيز, نه جسم است و نه شكل , نه ديده مى شود و نه لمس مى گردد, و با هيچيك از حسهاى پنچگانه (بينائى , شنوائى , چشائى , بويائى , و بساوائى ) درك نمى گردد, خاطرها به او نمى رسند, گذشت روزگار, موجب كاهش و دگرگونى او نخواهد شد.

تو مى گوئى خدا شنوا و بينا است ؟ آرى شنوا است ولى بدون عضو گوش , و بينا است بدون وسيله چشم , بلكه به ذات خود شنوا و بيناست , البته منظورم اين نيست كه او چيزى است , و ذات خود شنوا و بيناست , البته منظورم اين نيست كه او چيزى است , و ذات او چيز ديگر, بلكه براى فهماندن تو اين گونه سخن گفتم , حقيقت اين است كه او با تمام ذاتش مى شنود, اما معنى كلمه اين نيست كه او جزء دارد, بلكه مى خواهم مقصودم را به تو بفهمانم , برگشت سخنم اين است كه : او شنوا, بينا و دانا است بى آنكه صفاتش جداى از ذاتش باشد.

پس خدا چيست ؟

او (پروردگار), معبود و است , اينكه مى گويم الله و رب است منظورم اثبات لفظ الف , لام , هاء, راء و باء نيست , بلكه منظور آن حقيقت و معنايى است كه آفريننده همه چيز است , و نامهائى مانند: الله , رحمان , رحيم , عزيز, و... اشاره به همان حقيقت است , و او است پرستيده شده بزرگ و عظيم .

هر چيزى كه در خاطر انسان بگذرد, او مخلوق (ذهن )است , نه خالق .

اگر سخن تو درست باشد, لازمه اش اين است كه وظيفه خداشناسى از ما ساقط شود, زيرا ما فقط به شناختن آنچه كه در ذهن مى گذرد مكلف مى باشيم , آنچه كه ما درباره خدا مى گوئيم اين است كه : <هر چيزى كه به وسيله حواس , قابل حس باشد و در محدوده احساس ما در آيد مخلوق است (ولى حقيقت خدا قابل درك با حواس نيست , پس او خالق است ).

ذات پاك خدا داراى دو جهت نيست : 1- نيستى 2- شباهت به اشياء, كه شباهت از ويژگيهاى مخلوق است كه اجزايش بهم پيوسته بوده , و هماهنگى آشكار دارد, داراى پديد آورنده و آفريدگار است , كه آن آفريدگار, غير از آفريده ها است و شباهت به آنها ندارد, و گرنه مانند آنها داراى صفات آنها مى گردد مانند: پيوستگى , هماهنگى , تغيير, نبود و بود, و انتقال از كودكى به بزرگى , و از سياهى به سفيدى , و از نيرومندى به ناتوانى و حالات ديگر كه نيازى به شرح آنها نيست .

آيا خدا داراى ذات و خودى است ؟

آرى , جز با ذات و خودى چيزى ثابت نگردد.

آيا خدا چگونگى دارد؟

نه , زيرا كيفيت و چگونگى جهت چيزى است (مثل سفيدى براى كاغذ) و او جهت ندارد, ولى بايد در خداشناسى از دو چيز دورى كنيم :

1- تعطيل و نيستى خدا.

2- تشبيه خدا به چيزى , زيرا كسى كه ذات خدا را نفى كند, او را انكار نموده , ربوبيت او را رد كرده , و او را ابطال نموده است , و اگر كسى او را به چيزى تشبيه كند, او را موصوف به صفات ساخته شده كه سزاوار مقام ربوبيت نيست كرده است , بنابراين , كيفيت به اين معنى براى او درست نيست , اما توصيف او به كيفيت به اين معنى كه او را از دو جهت (نيستى ) و بيرون آورد, براى خدا ثابت است .

آيا خدا, خودش متحمل رنج و زحمت كارها مى گردد؟ او برتر از چنين نسبتى است , تحمل رنج , از صفات مخلوق است كه انجام كارها براى او بدون رنج ميسر نيست , ولى ذات پاك خدا بالاتر از اين تصورات است , اراده و خواستش , نافذ است , و آنچه بخواهد انجام خواهد شد.

 

 
مناظره شاگردان امام صادق علیه السلام با دانشمند شامی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
امام صادق (ع) - مناظرات

عصر امام صادق (علیه السلام ) بود, يكى از دانشمندان شام (در مكه ) به حضور امام صادق (علیه السلام ) رسيد و خود را چنين معرفى كرد:

من به علم كلام و فقه و فرائض , آگاه هستم و براى بحث و مناظره با اصحاب و شاگردان شما به اينجا آمده ام .

سخن تو از گفتار پيامبر (صلوات الله علیه و آله ) گرفته شده , يا از خودت مى باشد؟

هم از گفتار پيامبر (صلوات الله علیه و آله ) است و هم از خودم مى باشد(آميخته اى از سخن پيامبر (صلوات الله علیه و آله ) و خودم هست ).

پس تو شريك پيامبر (صلوات الله علیه و آله ) هستى ؟ نه , شريك او نيستم .

آيا بر تو وحى نازل مى شود؟ نه .

آيا اگر اطاعت پيامبر (صلوات الله علیه و آله ) را واجب مى دانى , اطاعت خودت را نيز واجب مى دانى ؟ اطاعت خودم را واجب نمى دانم .

آنگاه امام صادق (علیه السلام ) به "يونس بن يعقوب " (يكى ازشاگردان برجسته اش ) رو كرد و فرمود: اى يونس ! اين مرد, قبل از آنكه به بحث و مناظره پردازد, خودش را محكوم نمود( زيرا بدون دليل , سخن خود را حجت دانست ), اى يونس ! اگر علم كلام را به خوبى مى دانستى با اين مرد شامى , مناظره مى كردى .

واى و افسوس !! كه به علم كلام آگاهى ندارم , فدايت گردم , شما از علم كلام نهى فرمودى , و مى فرمودى واى بر كسانى كه با علم كلام سروكار دارند و مى گويند: اين درست مى آيد, و آن بى اساس است , اين به نتيجه مى رسد, اين را مى فهميم و آن را نمى فهميم ...

آنچه من نهى كرده ام , اين است كه سخن مرا رها كنند و به آنچه خود دانسته اند (و بافته اند) تكيه كنند, اى يونس ! اكنون بيرون برو و هر كدام از دانشمندان علم كلام را ديدى (كه از شاگردان امام هستند) به اينجا بياور.

من از حضور امام صادق (علیه السلام ) بيرون رفتم , و سه نفر به نامهاى : حمران بن اعين , مؤمن الطاق احوال و هشام بن سالم را كه علم كلام را به خوبى مى دانستند به حضور امام صادق (علیه السلام ) آوردم و نيز "قيس بن ماصر" را كه به نظرم در علم كلام , از همه برتر بود, و اين علم را از امام سجاد (علیه السلام ) آموخته بود, به محضر امام آوردم , وقتى همگى در كنار هم اجتماع كرديم , امام صادق (علیه السلام ) سر از خيمه بيرون آورد, از همان خيمه اى كه در كوه كنار حرم مكه براى آن حضرت برپا مى داشتند, و آن جناب , چند روز قبل از شروع مراسم حج در آنجا به سر مى برد, در اين هنگام چشم حضرت به شترى افتاد كه دوان دوان مى آمد, فرمود: به خداى كعبه سوگند سواره اين شتر, "هشام " است كه به اينجا مى آيد.

حضاران فكر كردند منظور امام , هشام از فرزندان عقيل است , زيرا امام او را بسيار دوست داشت , ناگاه ديدند شتر نزديك شد, و سواره آن , "هشام بن حكم " (يكى از دانشمندان و شاگردان بزرگ امام ) است كه وارد شد, او در آن هنگام نوجوان بود, و تازه موى چهره اش روئيده شده بود و همه حاضران در سن و سال از او بزرگتر بودند, امام صادق (علیه السلام ) تا هشام را ديد, از او استقبال گرم كرد, و برايش جا باز نمود, و در شأن او فرمود:

ناصرنا بقلبه و لسانه و يده :

هشام با دل و زبان و عملش , يارى كنندهء ما است.

آنگاه امام صادق (علیه السلام ) (به چند نفر از شاگردانش كه در آنجا حاضر بودند, به هر كدام جداگانه فرمود: با آن دانشمند شامى مناظره و گفتگو كنند)

نخست به "حمران" فرمود: با مرد شامى مناظره كن , او به مناظره با مرد شامى پرداخت و طولى نكشيد كه مرد شامى در برابر حمران , درمانده شد.

سپس امام (علیه السلام ) به "مؤمن الطاق " فرمود: اى طاقى ! با مرد شامى گفتگو كن , او با مرد شامى به مناظره پرداخت و طولى نكشيد كه بر مردم شامى چيره و پيروز گرديد.

سپس امام (علیه السلام ) به "هشام بن سالم"فرمود: تو هم با مرد شامى سخن بگو, او نيز با شامى به گفتگو پرداخت , ولى بر شامى چيره نشد, بلكه برابر شدند.

آنگاه امام (علیه السلام ) به "قيس بن ماصر" فرمود: تو با او سخن بگو, قيس با مرد شامى به مناظره پرداخت , امام (علیه السلام ) مناظره آنها را گوش مى كرد, و خنده بر لب داشت , زيرا دانشمند شامى , درمانده شده بود, و نشانه هاى درماندگى و عجز در چهره اش ديده مى شد...

سپس امام صادق (علیه السلام ) به دانشمند شامى رو كرد و فرمود: با اين جوان , اشاره به "هشام بن حكم " گفتگو كن .

دانشمند شامى , آمادگى خود را براى مناظره با هشام اعلام كرد و گفتگوى آنها در حضور امام صادق (علیه السلام ) به ترتيب زير ادامه يافت :

(خطاب به هشام ) اى جوان ! درباره امامت اين مرد (امام صادق ) از من سؤال كن (مى خواهم در اين باره با تو گفتگو كنم ).

هشام (از بى ادبى و گستاخى مرد شامى به ساحت مقدس امام ) به گونه اى خشمگين شد كه بدنش مى لرزيد, در اين حال به مرد شامى گفت : آيا پروردگارت خير و سعادت بندگانش را بهتر و بيشتر مى خواهد, يا بندگان , خير خود را نسبت به خود؟.

بلكه پروردگار, خير بندگانش را بيشتر مى خواهد.

خداوند براى خير و سعادت انسانها چه كرده است ؟ خداوند حجت خود را براى آنها استوار نموده , تا پراكنده نگردند, و او بين بندگانش را در پرتو حجتش ,الفت , و دوستى بخشد, تا نابسامانيهاي خود را در پرتو دوستى , سامان دهند, و همچنين خداوند بندگانش را به قانون الهى آگاه مى كند.

آن حجت كيست ؟

او رسول خدا است .

بعد از رسول خدا (صلوات الله علیه و آله ) كيست ؟

بعد از پيامبر (صلوات الله علیه و آله ), حجت خدا, قرآن و سنت  است .

آيا قرآن و سنت , براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است ؟ آرى .

پس چرا بين من و تو اختلاف است و تو براى همين جهت از شام به اينجا (مكه ) آمده اى ؟! دانشمند شامى در برابر اين سؤال خاموش ماند, امام صادق (علیه السلام ) به او فرمود: چرا سخن نمى گوئى ؟ اگر در پاسخ سؤال هشام بگويم : قرآن و سنت , اختلاف بين ما را رفع مى كند, سخن بيهوده اى گفته ام زيرا عبارات قرآن و سنت , داراى معانى گوناگون است , و اگر بگويم : اختلاف ما در فهم قرآن و سنت , به عقيدهء ما لطمه نمى زند و هر كدام از ما ادعاى حق مى كنيم , در اين صورت , قرآن و سنت به ما سودى (در رفع اختلاف ) نبخشد, ولى همين استدلال (مذكور) به نفع عقيده من است , نه بنفع عقيده هشام .

از هشام همين مسأله را بپرس , كه پاسخ قانع كننده را از او كه وجودش سرشار از علم و كمال است , مى يابى .

آيا خداوند شخصى را به سوى بشر فرستاده تا آنها را متحد و هماهنگ كند؟ و نابسامانيهايشان را سامان بخشد و حق و باطل را بر ايشان شرح دهد؟ در عصر رسول خدا (صلوات الله علیه و آله ) يا امروز؟

در عصر رسول خدا (صلوات الله علیه و آله ) كه خود آن حضرت بود, ولى امروز, آن شخص كيست ؟ امروز همين شخصى كه در مسند نشسته (اشاره به امام صادق (علیه السلام )) و از هر سو مردم به حضورش مى آيند, (حجت و برطرف كننده اختلاف ما است , زيرا) ميراث دار علم نبوت است كه دست به دست از پدرانش به او رسيده است , اخبار زمين و آسمان را براى ما بازگو مى سازد.

من چگونه بفهمم كه اين شخص (امام صادق ) همان حجت حق است ؟! هر چه خواهى از او بپرس , تا به حجت حق بودن او پى ببرى .

اى هشام با اين سخن , ديگر عذرى براى من باقى نگذاشتى , از من است كه بپرسم و با سؤال به حقيقت برسم .

آيا مى خواهى گزارش چگونگى سفر و مسير راه مسافرت تو را از شام به اينجا, به تو خبر دهم ؟ كه چنين و چنان بود (امام مقدارى از چگونگى سفر او را بيان كرد).

(كه شيفتهء بيانات امام صادق (علیه السلام ) شده بود, حقيقت را دريافت و نور ايمان بر صفحهء قلبش تابيد و هماندم ) با شادمانى گفت : راست گفتى , اكنون به خدا, اسلام آوردم .

بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى , و اسلام , قبل از ايمان است , به وسيله اسلام از يكديگر ارث مى برند و ازدواج كنند ولى ثواب بردن در پرتو ايمان است , (تو قبلاً مسلمان بودى , ولى امامت مرا قبول نداشتى , و اكنون با پذيرش امامت من , به ثواب اعمالت مى رسى ).

صحيح فرمودى , گواهى مى دهم كه : معبودى جز خداى يكتا نيست , و محمد (صلوات الله علیه و آله ) خدا است , و تو جانشين اوصياء پيامبر اسلام (صلوات الله علیه و آله ) هستى .

در اين هنگام امام صادق (علیه السلام ) درباره چگونگى مناظرات شاگردانش با دانشمند شامى (نامبرده) چنين نظر داد:به "حمران " فرمود: تو سخن خود را هماهنگى با حديث , به پيش مى برى و به حق نائل مى شوى .

و به "هشام بن سالم " فرمود: تو در جستجوى يافتن حديث , مى پردازى , ولى توان و شناخت پياده كردن آن را به طور صحيح ندارى.

و به "مؤمن الطاق " فرمود: تو بسيار با قياس و تشبيه وارد بحث مى شوى , و از موضوع بحث خارج مى گردى , باطلى را بوسيلهء باطلى رد مى كنى , و باطل تو روشنتر است .

و به "قيس بن ماصر" فرمود: تو به گونه اى سخن مى گويى كه آن را به حديث پيامبر (صلوات الله علیه و آله ) نزديكتر سازد, ولى دورتر شود, حق را با باطل مخلوط مى كنى , با اينكه حق اندك , انسان را از باطل بسيار, بى نياز مى كند, تو و احول (مؤمن الطاق ) هنگام بحث از شاخه اى به شاخهء ديگر مى پريد و در اين جهت داراى مهارت و زبردستى هستيد.

يونس مى گويد: به خدا من فكر مى كردم كه امام درباره هشام نيز همان را بگويد كه به قيس و احول فرمود, ولى (هشام را با عاليترين وصف , ستود و) در شأن او چنين گفت : اى هشام با هر دو پا به زمين نمى خورى , تا كارت به جائى رسد كه نزديك است به زمين سقوط كنى , در هماندم پرواز مى كنى  (يعنى تا نشانه درماندگى را درخود احساس كردى , با زبردستى , خود را نجات مى دهى ) آنگاه به هشام فرمود: افرادى مانند تو بايد با سخنواران , مناظره كنند, مراقب باش كه در بحثهاى لغزش نكنى , كه به خواست خدا, شفاعت ما از پيامدهاى اين گونه شيوهء بحث و مناظره , براى طراح و گردانندهء چنين شيوه است  و از گفتار امام صادق (علیه السلام ) در شأن هشام بن حكم است : هشام مدافع حق ما و جلوبرنده گفتار و رأى ما, و اثباتگر حقانيت ما, و كوبندهء مطالب بيهوده دشمنان ما است , كسى كه از او پيروى كند و افكار او را دنبال نمايد, از ما پيروى كرده و كسى كه با او مخالفت نمايد, با ما دشمنى نموده است

 
« شروع قبلی 2 1 بعدی انتها »

صفحه 1 از 2