ویژه ی پاسخ نامه ی اول آیت الله سبحان به مجله ی نورالصادق و پاسخ سید محسن طیب نیا مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
پاسخ به نامه ها و انتقادها و شبهه افکنی ها - مربوط به مجله ی نورالصادق

چکیده:


مقاله‏ ی حاضر اثر فاضل گرامی حضرت حجت الاسلام والمسلمین آقای سید محسن طیب نیا می‏ باشد که در جواب آیت الله سبحانی به مجله‏ی نورالصادقعلیه السلام نوشته و از شیراز برای این مجله فرستاده‏ اند. استاد طیب ‏نیا ابتدا از بابت این که از آیت الله سبحانی سؤالی نموده و جواب علمی نشنیده ‏اند گلایه کرده آنگاه مطالبی را از نامه ‏ی آیت الله سبحانی به مجله‏ ی نورالصادق مطرح کرده و به پاسخ آن پرداخته است. درد دلی با استاد ارجمند حضرت آیت الله جعفر سبحانی



درد دلی با استاد ارجمند حضرت آیت الله جعفر سبحانی


بسمه تعالی



خدمت استاد عزیزم سلام عرض می‏کنم. ان شاء الله بر توفیقات جنابعالی افزوده شود و خداوند متعال شما را سلامت بدارد. چندی پیش نامه‏ی  منتقدانه شما را که به فصلنامه نور الصادقعلیه السلام نوشته بودید مطالعه نمودم و با خواندن آن نامه درد دلی که بیش از یک سال از آن می‏گذرد در ذهنم تداعی گشت. لذا فرصت را مناسب دیدم که از طریق فصلنامه نور الصادق علیه السلام آن را به محضر شریفتان مطرح کنم.


 زمستان سال گذشته توفیقی دست داد برای زیارت حضرت معصومه‏ سلام الله علیها به قم شرفیاب شدم و در فرصتی بعد از نماز عصر در مسجد اعظم خدمت شما رسیدم. از شما پرسیدم: نظر شما درباره ‏ی وحدت وجود چیست؟ و به چه میزان آن را قابل تطبیق با عقاید اسلامی می‏دانید؟ شما بلافاصله با لحنی کمی تند به من  فرمودید: وحدت وجود ظاهری دارد و باطنی، نمی‏شود برخی از بزرگان را به خاطر چنین عقیده‏ ای تخطئه  نمود!


آن چنان کلامتان در نظرم تند آمد که دیگر نتوانستم صحبتی کنم و بقیّه‏ ی سؤالها را در دهان فرو خوردم. با کمی دلخوری به شیراز باز گشتم و در راه با خود می ‏گفتم: هرگاه  به منزل رسیدم نامه ‏ای می ‏نویسم و از ایشان گله می ‏کنم. اما بعد به خود گفتم: شاید استاد چیزی می‏داند که تو نمی‏دانی و صلاح ندانسته آن را بگوید. به هر حال تا مدتی دلخور بودم.


چند روز پیش یکی از دوستان فصلنامه ‏ی نور‏الصادق را جهت مطالعه به من داد و نامه ‏ی شما را در این فصلنامه مطالعه نمودم. در این نامه جنابعالی مقالات  فصلنامه ‏ی نور الصادق را که فلسفه  و عرفان را به نقد و چالش کشیده مورد انتقادهای متعددی قرار داده ‏اید. لذا تصمیم گرفتم از طریق همین مجله مجدداً سؤال خود را از شما استاد بزرگوار بپرسم و در ضمن نقدهای خود را به چند بند از نامه‏ ی مذکور مطرح کنم و آن این که:


آیا وحدت وجود باطنی دارد؟ اگر دارد، لطفاً باطن سخنان ذیل را برای این حقیر شرح دهید تا حقیقت برایم آشکار گردد.


ابن عربی می‏ گوید: ((فما و صفناه بوصف إلاّ كنّا نحن ذلک الوصف، فوجدنا وجوده و نحن مفتقر الیه من حیث وجودنا و هومفتقر الینا من حیث ظهوره لنفسه))، ما هرچه از او بگوییم در حقیقت از خودمان گفته ‏ایم و هر وصفی از او کنیم، از خودمان کرده ‏ایم زیرا هستی ما، هستی اوست. برای هست شدن، ما نیازمند اوییم و برای ظاهر شدن بر نفس خویش، او نیازمند ماست.


و می‏گوید: ((ولیس وجود الاّ وجود الحقّ، بصور احوال ما هی علیه الممکنات فی انفسها و أعینها))، جز وجود حق متعال وجودی نیست و هم اوست که به صور احوال یعنی به اقتضای اعیان و ذوات ممکنات، در آنها ظهور و تعیّن می‏یابد، پس تمام ممکنات و مخلوقات ظهورات و تعیّنات و شؤون ذات اوست. (1)
 

و می‏گوید: ((والأخبار الصحیح إنّه عین الاشیاء و الأشیاء محدودة و ان اختلف حدودها فهو محدود بحدّ کلّ محدود فما یحّد شیءٍ الاّ و هو حدّ للحق فهو الساری فی مسمی المخلوقات و المبدعات ولو لم یکن الأمر كذلك ما صحّ الوجود فهو عین الوجود فهو علی کلّ شیء حفیظ بذاته))، مطابق اخبار صحیح!! حق تعالی عین اشیاء است و اشیاء محدود است با حدود مختلف، پس او با حدّ هر محدودی، محدود، یعنی متعیّن است چرا که او عین هر محدودی است. 

بنابراین حدّ  هر محدودی، حدّ تعیّن حق است و او به صورت آن محدود متجلّی، پس او را در صُور و حقایق جمیع موجودات  ساری و ظاهر است و اگر حق در موجودات  سریان  و ظهور نمی‏ یافت هرگز موجودی وجود نمی‏یافت که وجود هر موجودی از ناحیه‏ی اوست، بنابراین حق تعالی است که عین وجود محض است و به ذات خود محیط بر اشیاء و حافظ أشیاء از انعدام است.(2)


این عقاید که با توجه به وحدت وجود و موجود گفته  شده، خدا و خلق عین هم شناخته شده  که هر دو به هم محتاج ‏اند. در این دیدگاه ذات اشیاء همان ذات خداوند می ‏باشد یعنی این خداست که به صورت اشیاء بروز و ظهور نموده است. از آن جا که شارحان بزرگ آثار ابن عربی در شرح این سخنان غیر از تفسیر و شرح ظاهر کلام سخن دیگری را ارائه نداده ‏اند اگر شما باطنی موجه  برای این گونه عقاید فاسد می‏دانید لطفاً آن را بیان کنید.


قیصری که یکی از بزرگترین شارحان آثار ابن عربی است در شرح سخنان وی می‏گوید:


((هو المسمّی بالمحدثات بحسب تنزّلاته فی منازل الأ کوان)) (3) ، یعنی: اوست (هویت و ذات خداوند است) که به نام حوادث و پیش‏آمدها نامیده  می‏شود به جهت ترتیب نزول و پایین آمدنش از مقام خدایی و قرار گرفتنش در جایگاه  موجودات و مخلوقات.
 

باز در همان کتاب در شرح سخنان ابن عربی می‏نویسد:

((فاذا شهدناه  شهدنا نفوسنا، لأن ذواتنا عین ذاته لا مغایرة بینهما الاّ بالتعیّن و الاطلاق و اذا شهدنا، ای الحق، شهد نفسه، ای ذاته التی تعیّنت و ظهرت فی صورتنا)) (4)  وقتی که خدا را مشاهده می‏کنیم، در حقیقت خود را می‏بینیم، زیرا ذات ما عین ذات اوست و تفاوتی بین ما و او نیست مگر از نظر تعیّن و محدودیت و اطلاق، وقتی که خداوند ما را دید در حقیقت خود را دیده است چون ذات اوست که با تعیّن و شخصیّت پذیری به صورت ما در آمده  است. 


و نیز می‏نویسد:


((إنّ هویة الحق هی التّی تعیّنت و ظهرت بالصورة العیسویه کما ظهرت بصورة العالم کلّه)) (5) ، هویت و شخصیّت خود خداوند است که به صورت عیسیعلیه السلام تعیّن یافته و ظاهر شده  است هم چنان که به صورت تمام عالم در آمده  است.
 

و در شرح سخنان ابن عربی می‏نویسد:
 
((ان لکل شیء جماداً کان او حیواناً، علماً و نطقاً وارادتاً و غیرها ممّا یلزم الذات الإلهیّة لأنهّا هی الظاهرة بصورة  الحمار و الحیوان)) (6) ، برای هر چیز چه جماد، چه حیوان، حیاة، علم و نطق و اراده و صفاتی مانند آن باشد که آن صفات ازخصائص ذات الهی است، پس خداوند است که به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است.


لطفاً این سخنان که ظهور در عقاید فاسد دارد اگر باطنی موجه  دارد شرح دهید!


ابن عربی با توجه به عقیده ‏ی وحدت وجود و موجود در کتاب فصوص الحکم فصّ هارونیّه مطرح می‏کند  که علت برخورد موسی به برادرش ـ زمانی که به سمت قوم خود آمد و دید اکثر آنان گوساله  پرست شدند ـ این بود که چرا نگذاشته  بود مردم گوساله  را بپرستند و سپس می‏گوید: ((فان العارف من یرالحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء)) یعنی عارف حق را در هر چیزی می ‏بیند بلکه او را عین هر چیزی می ‏بیند.


جناب حسن زاده آملی که از طرفداران و شارحان آثار ابن عربی است در تأیید سخن ابن عربی می‏نویسد: (غرض شیخ در این گونه  مسائل در فصوص و فتوحات و دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانی که  اهل سرّند). (7)


لطفاً اگر اسرار گوساله  پرستی و بت پرستی را شما می‏دانید آن را شرح دهید.


شیخ محمود شبستری در عظمت مقام بت‏ پرستی می‏گوید:





مسلمان گر بدانستی که بت چیست      یقین کردی که دین در بت پرستی است
 




و شیخ محمد لاهیجی مشهورترین شارح گلشن راز در تفسیر سخنان لاهیجی می‏گوید: چون خداوند به صورت بت ظاهر شده است پس بت‏پرستی همان خدا پرستی است.
 




بت پرستان را تویی مطلوب جان          هست از بت روی تو مطلوب جان (8)

 



محمد بهاء الدین بی طارصوفی در کتاب خود به نام «النفحات القدسیّه» می‏گوید:  




و ما الکلب و الخنزیر الاّ الهنا             و ما الله الاّ راهب فی کنیسه



یعنی: سگ و خوک نیستند مگر خدای ما، و خدا نیست مگر راهبی که در صومعه است.


ملّا سلطان محمد گنابادی در تفسیر «بیان السعادة» ـ که به قول جناب حسن زاده‏ی آملی این کتاب بهترین تفسیر عرفانی است ـ با توجه به سخنان ابن عربی وقیحانه‏تر می‏گوید: (چون عالم مظهر تجلّی ذات خداوند است، انسان زمانی که از روی اختیار شیطان را بپرستد یا جن و هر موجود دیگری مثل ماه  و ستاره و ملائکه یا حتی آلت تناسلی مرد یا زن را می‏پرستد، مثل برخی از مردم هند، در حقیقت خدا را پرستش کرده و خود نمی‏داند). (9)


ابن عربی در فصّ محمدیه از کتاب فصوص الحکم با توجه به عقیده‏ ی وحدت وجود ادّعا دارد که زن کاملترین مجلا برای ظهور خداست و آنگاه که مرد با زن مباشرت می‏کند و از شدت لذت در وجود او غرق می‏شود در واقع مفعول، خداست! (نعوذ بالله) زیرا خداوند دوست دارد مرد تنها از او لذت ببرد! جناب حسن زاده آملی با تأیید سخن ابن عربی می‏گوید: (شیخ در بحث عشق و محبت، وزین‏تر و شریف‏ تر از آخوند (ملاصدرا) در اسفار بحث فرموده است)! (10)


 و سپس در توجیه سخن ابن عربی در صفحه ‏ی بعد می‏افزاید: در این سخن شیخ مثل دیگر مطالب این کتاب مبتنی بر وحدت شخصیّه وجود منظور در مظاهر و مرایاست.


جناب حسن زاده آملی بر همین اساس می‏نویسد: جمیع عبادت‏ها عبادت حق تعالی است. (11)


و در جای دیگر در شرح سخنان ابن عربی می‏نویسد: عارف مکمل کسی است که هر که معبود را (خواه مشروع باشد. خواه غیر مشروع) مجلای حق می‏بیند که حق در آن مجلا پرستش می‏شود. از این رو معبود را اله نامیدند. با این که او را اسم خاص است که مسمی به حجر یا شجر یا حیوان یا انسان یا کوکب یا ملک یا فلک است که حقیقت کلیه به اعتبار تعیّناتش به اسم این شخصیت ‏ها موسوم شده  است. (12)


وی در کتاب الهی نامه‏ ی خود می‏گوید: تا به حال می‏گفتم لا تأخذه سنة و لا نوم حال می‏گویم مرا لا تأخذنی سنة ولانوم.


از استاد بزرگوار و عزیز درخواست دارم اگر باطنی برای این گونه سخنان می ‏باشد آن را شرح دهند.


جناب جلال الدین آشتیانی بر اساس عقیده به وحدت وجود می‏نویسد: حتی (یعنی ذات الهی) در هر مظهری که ظهور کند معبود به حق و شایسته‏ی بندگی است. (13)


جناب صمدی آملی بر مبنای وحدت وجود می‏گوید: وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان ‏ها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازه ‏های گوناگون ظهور کرده است نه این که وجود در زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده  باشد. (14)


و می‏ گوید: انسان قابلیت رسیدن تا مقام ذات را دارد، و چون می‏بیند نمی‏تواند آن ذات را پایین بیاورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا می‏رود و او می‏شود. (15)


 لطفاً برای این سخنان که ظاهر آن غیر موجه و باطل است اگر باطنی مواجه دارید شرح دهید.


مولوی در دیوان شمس تبریزی با توجه به عقیده ‏ی وحدت وجود می‏گوید:

 

 

عالم منّور شد زمن، عالم مصوّر شد زمن           هم عالمم، هم فاضلم، هم قاضی القضّاستم
هم دوزخ و نیران منم، هم جنت و حوران منم        هم مالک دنیا منم، هم زهر و هم حلوا ستم

 



شیخ محمود شبستری در گلشن راز می‏گوید:   



جناب حضرت حق را دویی نیست        در آن حضرت من و ما و تویی نیست
من و ما و تو و او هست یک چیز      که در وحـدت نباشد هیـچ تمییز

 


منصور حلّاج در کتاب «طواسین» می‏گوید: 
 



سبحان من أظهر ناسوته                      سر سنا لا هـوته الثاقب
ثمّ بدأ فی خلقه  ظاهراً                       فی صورة الآکل و الشارب

 



منزه است آن که عالم ناسوت را پدید آورد و الوهیت خویش را بدین سان آشکار ساخت، سپس از مخلوقاتش سر بر آورد و خود را خورنده  وا نمود.
عطار در کتاب «جوهر ذات» می‏گوید:

 




من محمد را یقین دانم خدا                  دید کلّی ذات پـاک اصفیـا
او خدا بود و خدا او، بی‏شکّی             راز خود هرگز نگفت او اندکی



ابن عربی در فصّ عیسویه  می‏گوید:


(نصاری با گفتن ((إن الله هو المسیح بن مریم)) از این جهت کافر نشدند که خدا را با عیسیعلیه السلام متحد شمردند بلکه کفر آنان برای این بود که قائل به الوهیت عیسیعلیه السلام به تنهایی شدند و این خطا بود، زیرا خداوند هم  عیسی است و هم هر چیزی که ما در این عالم می‏بینیم).




و نیز در فصّ هودی در معنای آیه:

((وَ نَحْنُ أَقْربُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ)) (16)


گوید: ((فلا اقرب من أن یکون هویته عن اعظاء العبد و قواه)) نزدیکی خداوند به بندگان این است که خدا را با عضو عضو بندگان یکی بدانیم.


تمام این سخنان و ده‏ها سخن دیگر عرفا و متصوفه با توجه به معنای وحدت وجود می‏باشد. لطفاً اگر برای این گونه سخنان باطنی می‏بینید که با تعالیم اسلام هم خوانی  دارد شرح دهید.


آن چه محکمات آیات و روایات و هم چنین براهین قطعی عقلی بر آن دلالت دارد این است که خداوند غیر مخلوقات خویش است و رابطه‏ی اشیاء با خدا رابطه‏ی تباین می‏باشد، اما عرفا و متصوّفه دائم از وحدت ذات سخن می‏گویند.


شما در نامه  منتقدانه ‏ی خودتان به  مجله ‏ی نور الصادقعلیه السلام فرمودید: (خطب امیرالمؤمنینعلیه السلام و کلمات امام باقر و صادقعلیه السلام سراسر برهان و حکمت است، با این تفاوت که آن حضرت، این اندیشه‏ های بلند را از سرچشمه زلال (وحی) گرفته ‏اند. اما حکمای اسلام در پرتو تحقیق و اندیشه  به آن رسیده اند).


فارابی در کتاب «فصوص الحکم» و برخی دیگر از فلاسفه نیز چنین می‏گویند. این سخنان را فلاسفه برای موجه  جلوه  دادن عقاید خویش ساخته ‏اند، اما آیا واقعاً این چنین است؟


اگر چنین باشد باید گفت که مقام فلاسفه از پیامبران و امامان بالاتر است! زیرا پیامبران با معارف الهی به وسیله ‏ی وحی آگاه می‏شوند اما فیلسوف با قدرت عقل و زحمت به آن می‏رسد!


حال برخی از سخنان ملاصدرا را ـ که به قول جناب جوادی آملی جا دارد که ملاصدرا با آوردن حکمت  متعالیه  بگوید: الیوم اکملت لکم عقلکم و اتممت علیکم نعمتی ـ مورد بررسی قرار می ‏دهیم:


وی در أسفار می‏گوید: ((کذلک هدانی ربّی بالبرهان النیّر العرشی الی صراط مستقیم من کون الموجود و الوجود منحصراً فی حقیقة واحدة... و لیس فی دار الوجود غیره دیّار و كلّما یترائا فی عالم الوجود أنّه غیر الواجب المعبود، إنّما هو من ظهور ذاته و تجلیات صفاته التی هی فی الحقیقة  عین ذاته... فکلّ ما تدرکه فهو وجود الحق فی اعیان الممکنات)) (17) ، این چنین مرا پروردگارم با برهان آسمانی به سوی صراط مستقیم هدایت  فرمود که وجود و موجود و آن چه هست منحصر در یک حقیقت (یعنی خدا) است. و در دار حقیقت  موجودی جز خدا نیست و بقیّه فقط عبارت از تجلّی و ظهور ذات و صفات او می ‏باشند که در حقیقت، آنها عین ذات او هستند... پس هر چه را درک می ‏کنی وجود خداوند است به صورت ممکنات.


 و در جایی دیگر می‏نویسد:


((إعلم أن واجب الوجود بسیط الحقیقة غایة البساطه و كل بسیط الحقیقة كذلك فهو كل الاشیاء، فواجب الوجود كلّ الاشیاء لا یخرج عنه شیء من الاشیاء)) (18) : بدان که خداوند بسیط الحقیقة است در غایت و نهایت بساطت و هرچیزی که حقیقتش این چنین بسیط باشد او همه ‏ی اشیاء است پس خداوند همه ‏ی اشیاء است، هیچ کدام از اشیاء خارج از آن نیست.


و در جایی دیگر می‏نویسد:


((إنّ واجب الوجود تمام الاشیاء و کلّ الموجودات)) : همانا خداوند تمام اشیاء و کل موجودات است. (19)     

 
 مغز سخن ملاصدرا این است که ذات اشیاء همان ذات خداست و از آن خارج نیست، اما این سخن که تکرار سخن وحدت  وجودی ‏هاست صد در صد با قرآن کریم و تعالیم انبیاء و ائمه‏ ی معصومین مغایرت دارد. خداوند در قرآن می‏فرماید: ((لیس کمثله شیء))   


روایات متواتر خاندان طهارت: ذات خداوند را غیر از ذات اشیاء معرفی می‏کنند. به عنوان مثال: امام علیعلیه السلام: ((الذی بان من الخلق فلا شیء کمثله))؛ خداوند کسی است که با آفریدهایش مباین است و هیچ چیز مانند او نیست. (20)     

                
امام صادقعلیه السلام می‏فرمایند: ((لا خلقه فیه و لا هو فی خلقه))؛ نه مخلوقاتش در او می‏ باشند و نه او در مخلوقاتش. (21)         


ونیز می‏فرمایند: ((من شبه الله بخلقه فهو مشرك، إنّ الله تبارك و تعالی لا یشبه شیئاً و لا یشبهه شییء))؛ هر کس خدا را به مخلوقاتش تشبیه کند او مشرک است. به درستی که خداوند تبارک و تعالی شبیه هیچ موجودی نیست و هیچ موجودی هم شبیه به او نیست . (22)


امام باقرعلیه السلام می‏ فرمایند: ((إن الله تبارك و تعالی خلّو من خلقه و خلقه خلّو منه))؛ خداوند تبارک و تعالی خالی از خلق خود می‏باشد و مخلوقات خدا خالی از خصوصیات اویند. (23)


امام رضا علیه السلام می ‏فرمایند: ((فکلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه))؛  پس هر چه که در مخلوقات است در خدا پیدا نمی ‏شود و آنچه در مخلوقات امکان دارد در خدا امتناع دارد. (24)    


امام صادقعلیه السلام می‏فرمایند: ((هو بائن من خلقه))؛ خداوند متعال مباین با مخلوقاتش است.(25)

و ده ‏ها روایت دیگر که سخن صدرائیان را رد می‏کند.


ملاصدرا می‏گوید:


((فهم یتلذّذون بماهم فیه من نار وزمهریر ما فیها من لدغ الحیّات و العقارب کما یلتّذّ أهل الجنة بالضلال و النور و لثم الحسان من الحور)) (26) یعنی: جهنمیان در جهنم از آتش و زمهریر و مارها و عقرب ‏ها لذت می‏برند همان گونه که اهل بهشت از سایه ‏ها و نور و همسران بهشتی لذت می‏ برند! 


آیا قرآن کریم چنین می‏گوید؟ اگر واقعاً چنین باشد باید گفت خوشا به حال مجرمان و گناه کاران که هم در دنیا خوش ‏اند و هم در آخرت!


با توجه به این اشتباهات بزرگ فلاسفه، هرگز نمی‏توان گفت آنچه فلاسفه گفته ‏اند همان سخنان پیامبران و ائمه‏ ی اطهار است که با عقل خویش به آنان  رسیده ‏اند.
مرحوم صاحب جواهر می ‏گوید: (پیغمبر مبعوث نشد مگر برای ابطال فلاسفه.) (27)


شما استاد گرامی در نامه ‏ی منتقدانه‏ ی خود به مجله‏ ی نورالصادق (28) فرمودید: (در دنیای  امروز که حکمت اسلامی مورد توجه بزرگان علمی غرب است، نباید با این شیوه با آنان مبارزه کرد).


سؤالی که در این جا مطرح می‏شود این است که: آیا ملاک برای صحّت عقاید فلاسفه تشویق‏ های دانشمندان غربی است؟ پایه ‏های فلاسفه اسلامی بر گرفته از عقاید ارسطو است که دانشمندان اسلامی همچون فارابی و بوعلی به آن رنگ دینی و اسلامی داده‏ اند و این اندیشه ‏ها که زادگاهش جهان غرب باستان است ـ به قول پرفسور فلاطوری ـ سالهاست که منسوخ شده است. پس این گونه نیست که آنان اشتیاق به این فلسفه داشته باشند.


جنابعالی اگر محققین خود را جهت تحقیق و بررسی در کتب فلاسفه ‏ی بزرگ عصر حاضر غرب بفرستید نکات جالبی را متوجه خواهید شد!


فلسفه غرب بعد از سه هزار سال که اطوار گوناگونی را اعم از فلسفه ‏ی الهی و مادی تجربه نموده  اکنون برخی از بزرگان آنان به عقل فطری خویش باز گشته ‏اند و معارفی را که در توحید مطرح می‏ کنند بعضاً شبیه سخنان شاگرد دبستانی امام صادقعلیه السلام است. به عنوان مثال «رودولف اتو» را نام می ‏برم که او را بزرگ‏ترین پدیده  شناسان دین و از پیشگامان روان شناسی دین به شمار آورده‏اند. (29)


کتاب «مفهوم امر قد سی» اتو در بین دین شناسان، مورخان ادیان، و فیلسوفان و هم چنین اساتید و دانشجویان رشته ادیان و دین شناسی تطبیقی از اعتبار و شهرت  ویژه‏ای برخوردار است. (همان مدرک).


با تحقیق در آثار وی مشخص می‏شود که برخی از دیدگاههای اتو در عرصه‏ی شناخت خداوند به آموزه ‏های کتاب و سنت نزدیک می‏شود ولی نقاط مبهم و ناگفته‏ ی بسیاری نیز در دیدگاههای  اتو وجود دارد که در نظام اعتقادی خاندان طهارت علیه السلام به روشنی تبیین شده‏اند.


اتو در کتاب «مفهوم امر قدسی» درباره‏ ی خداوند و شناخت وی چنین بحث می ‏کند:

(خداوند فوق عقل و توصیف است و موجودی درک ‏ناپذیر و تعریف‏ناپذیر می‏ باشد. هرگونه تعریف از خدا از طریق تمثیل و قیاس است و رنگ بشری دارد و آمیخته با محدودیت ‏های بشری است. بنابراین خداوند را با عقل نمی‏توان شناخت و عقل بشری ناتوان تر از آن است که بتواند خدا را درک کند. نتیجه این که نمی‏توان و نباید دین را در محدوده ‏ی عقل جستجو کرد. دین شامل امور عقلانی است اما در عین حال عقل نمی‏تواند به آن دسترسی داشته باشد.) (30 )


 و در جایی دیگر می‏گوید: (خداوند فراتر است نه تنها از زمان و مکان، نه تنها از مقدار و عدد، بلکه فراتر از همه ‏ی مقوله‏ های عقل است. برای او تنها آن ارتباط بنیادین دین و تعالی باقی می‏ماند که پذیرای هیچ مقوله ‏ای نیست.) (31)


اگر به معارف خاندان طهارت مراجعه کنیم همین مباحث به صورت صحیح‏تر و دقیق‏تر وجود دار د، برای نمونه:


1- از دیدگاه توحیدی خاندان طهارت، معرفت خدا موهبتی است و حاصل فعل و صنع خداست.


در دیدگاه خاندان طهارت: هر چند عقل دلیل راه انسان است و خداوند به وسیله‏ ی عقل عبادت می‏ شود، اما باید توجه داشت که شناخت خداوند متعال و معرفت او از راه عقل و استدلال‏ های آن و حتی عرفان و سلوک ممکن نیست بلکه باید خود خداوند معرفت خویش را در قلب بشر وارد کند.


امام علیعلیه السلام می‏ فرمایند: ((... وهو الذی إبتدأ الغایات و النهایات ام کیف تدرکه العقول و لم یجعل لها سبیلاً الّا إدراكه...)) (32)، یعنی: اوست که غایات و نهایات را آفرید. پس چطور عقل‏ها او را درک کنند در حالی که در آن راهی به سوی ادراکش قرار نداد.


((عن صفوان قال، قلت لعبد الصالحعلیه السلام: هل فی الناس استطاعه یتعاطون بها المعرفة، قل: لا، إنّما هو تطوّل من الله))(33): از امام صادقعلیه السلام سؤال شد: آیا انسان توان و استطاعت معرفت خداوند را دارد؟ فرمودند: نه، معرفت موهبتی است از طرف خداوند.


امام زین العابدین می‏فرمایند: ((بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا انت لم أدرما انت)) (34) تو را به وسیله‏ی خودت شناختم و تو مرا به خودت راهنمایی کردی و به سوی خودت دعوتم کردی و اگر راهنمایی تو نبود نمی‏ دانستم کیستی؟


2- خداوند متعال به حواس ظاهری و باطنی ادراک نمی‏شود.

با بررسی مجموعه‏ ی روایات پیرامون خدا، ائمه ‏ی معصومین با تعابیر مختلفی کلیّه‏ ی قوایی را که احیاناً بشر بخواهد با آن قوا به معرفت نیل پیدا کند عاجز از معرفت دانسته و بیان فرموده ‏اند که این آلات توانایی ادراک معرفت خدا را ندارند و چنانچه با این ابزار کسی خداوند را توهم نماید در حقیقت خدا را ادراک نکرده است بلکه چیزی خلاف او را ادراک نموده.


 به چند حدیث معصوم توجه فرمایید:

((کلّ ما تصور فهو بخلافه)) (35) ؛ هر چه تصور شود (با حواس ظاهری یا باطنی) خداوند غیر از آن است.  


 ((... واوهام القلوب لا تدرکه)) (36) ؛ و فهم قلب‏ ها او را درک نمی‏کنند.


((لا تستلمه المشاعر)) (37)؛ شعورها، راهی به سوی او ندارند.   


 ((لم یحیطوا به علماً)) (38)؛ هیچ علمی به او احاطه پیدا نمی‏کند.      

 
  اما در فلسفه و عرفان به این مهم توجه نشده است، فلاسفه می ‏خواهند با آن مفاهیمی که مخلوق و زاییده ذهن و عقل خویش است خدا را بشناسند و در قالب الفاظ معرفی کنند.


حال سؤال این جاست، چگونه با مفاهیمی که ساخت و هم و ذهن بشر است می‏توان خدا را شناخت؟ آیا با آن مفاهیمی که از رابطه علت و سبب‏ های طبیعی با یکدیگر، در ذهن بشر ایجاد شده می‏توان به معرفت خدا راه پیدا کرد؟


فلاسفه  می‏گویند: تصدیق بدون  تصور محال است، پس خدا را باید ابتدا تصوّر کرد تا بتوان تصدیق نمود! آیا واقعاً خدا قابل تصوّر است؟


انسان به وسیله‏ی عقلش خدا را اثبات می‏کند و متوجه می‏شود که ولی نعمتی دارد و باید فقط او را بپرستد و این غیر از معرفت موهبتی است. خداوند اگر صلاح بداند عالی‏ ترین معارف را از طریق قلب به انسان عنایت می ‏فرماید امّا این فرق دارد با آن که انسان خود بتواند با سلوک خویش به معارف الهی برسد. عدم توجه فلاسفه و عرفا به این مهم آنان را در وادی تشبیه خداوند به مخلوقات کشانده است.


فلاسفه صحبت از سنخیت بین علت و معلول می‏کنند و عرفا صحبت از عینیّت اشیاء با ذات الهی! اما هر دو در معارف خاندان طهارت مردود است.
با توجه به مباحث مطرح شده می ‏گوییم: کسانی که عقیده دارند که  فلاسفه  همان حرف انبیاء و ائمه‏ی اطهار را می‏زنند، فلاسفه را به ناحق بالا برده و مقام انبیای الهی  و ائمه‏ی اطهار را تنزل داده ‏اند.


اکنون که بشردر عصر بازگشت به  عقل فطری به سر می‏برد و به عقاید ناب الهی خاندان طهارت قدری نزدیک می‏شود آیا سزاوار است که ما دنباله‏رو افکار نا صحیح فیلسوفان یونان باستان باشیم؟ یا این که باید افتخار به مذهبمان کنیم و عقاید ناب توحیدی را از امامان معصومعلیه السلام بگیریم؟
استاد بزرگوار شما در نامه ‏ی منتقدانه خود به مجله‏ ی نورالصادقعلیه السلام فرمودید: (اگر اساتید دیرینه ‏ی ما امروز در قید حیات بودند،  فشار قلم خود را روی وهابیان، بهائیان، ملحدان و بی‏ دینان متمرکز می‏کردند.)


سؤالی که مطرح می‏شود این است: اگر ثابت شود ـ که البته  برای اهل تحقیق ثابت می‏باشدـ آن چه فلاسفه و عرفا در مباحث اعتقادی بیان کرده ‏اند در موارد فراوانی صد در صد با تعالیم انبیاء عظام وائمه‏ی اطهار مغایرت دارد و بخش مهمی از عقاید ما  همان عقاید فلاسفه و عرفا است آیا ما تکلیفی داریم یا نه؟ آیا مقابله علمی با این انحرافات کمتر از مقابله  با فرقه ‏های ضاله و افکار انحرافی دیگر است؟


ثانیاً بسیاری از حرف ‏های دشمنان و منحرفان تکرار همان حرفهاست. به عنوان مثال می‏توان دکتر سروش را از جمله شبهه افکنان و منحرفان نام برد، وی ادعا دارد همان میزان که اسلام حق است بت‏پرستی هم حق می‏باشد. شبیه این سخن درسخنان صوفیه دیده می‏شود، شیخ محمود شبستری می‏گوید:


 



مسلمان گر بدانستی که بت چیست       بدانستی که دین در بت پرستی است

 



شیخ محمد لاهیجی می‏گوید: خدا به صورت بت ظاهر شده و پرستش وی همان خدا پرستی است.

ابن عربی نیز گوساله  پرستی را خدا پرستی می‏داند و ...


طبق عقیده‏ ی دکتر سروش تمام صراط‏ها حق می‏باشد و تمام مذاهب که خدا را به نحوی می‏خوانند و پرستش می ‏کنند در صراط مستقیم‏ اند.


ابن عربی که به عنوان پدر عرفان اسلامی مطرح است نیز دقیقاً چنین سخنانی دارد به عنوان مثال:


((عقد الخلائق فی اله له عقایدا و أنا اعتقدت جمیع ما عقدوه))؛ یعنی: خلائق درباره ‏ی خداوند عقایدی دارند و من به همه‏ی آنچه را  که عقیده کرده ‏اند اعتقاد دارم. (39)
و در جایی دیگر می‏گوید:




لقد صار قلبی قابلاً کلّ صورة              فمرعی لغز لان و دیرلرُهبان
و بیت لاوثان و کعبة طائف              و الواح توراة و مصحف قرآن (40)




یعنی: قلب من پذیرای هر صورتی گشته است، چرا گاهی بر ای آهوان است و دیری برای راهبان و خانه ‏ای برای بت ‏ها و کعبه‏ی طواف ‏کنندگان و الواح تورات و مصحف قرآن!


یکی از چهرهای مشهور صوفی قرن حاضر که میلیون‏ها نفر در جهان پیرو مکتب وی می‏باشند «اُشو» صوفی لا مذهب هندی است. متأسفانه به علت تهاجم و ضعف  فرهنگی و انتشار وسیع کتاب‏های وی به زبان فارسی در کشورمان  تعدادی از جوانان این مملکت را تحت تأثیر افکار باطل و صوفیانه ‏ی وی قرار گرفته ‏اند. اگر در آثار وی بررسی شود به وضوح آشکار است که بسیاری از سخنان وی شبیه سخنان صوفیه مسلمان می ‏باشد.


از بارزترین تفکرات «اشو» همان عقیده ‏ی وحدت وجود است که در آثار به اصطلاح عرفای اسلامی فراوان دیده می‏شود، به عنوان مثال: (همه خدا هستند، هیچ کس نمی ‏تواند غیر از این باشد، زیرا فقط خداست که هست. خدا همان هستی است. بودن یعنی خدا بودن). (41)


 «اشو» عشق را زمینه‏ ای برای رسیدن به وحدت می‏داند؛ لذا چنین می‏ گوید:


(عشق شوق وافر درونی برای یکی بودن با کل است. میل باطنی برای فنا شدن در وحدانیت، منشأ عشق، جدایی است، ما از منشأ خود جدا شده ‏ایم. این جدایی باعث پیدایش میل و اشتیاق در ما برای بازگشت به کل و یکی شدن با آن می‏شود). (42)


کلیدی ‏ترین کلمه ‏ای که در عرفان اشو به کار می‏رود عشق است، عشق اساس و مبنای عرفان اشو است. برای مثال چنین می‏گوید:


(فقط در عشق، سالم و کامل می ‏شویم، زیرا عشق تنها، محدودیت‏ها و عنوان‏ها را می ‏زداید. شما را طبقه ‏بندی نمی‏کند. شما را همان ‏گونه که هستید می‏پذیرد.) (43)


اشو عشق را زائیده  انرژی جنسی می‏داند، لذا می‏گوید: (عشق از کشش جنسی ظاهر می‏شود، سپس نیایش از عشق زاده  می ‏شود و سپس خدا با نیایش به سوی تو می‏ آید.) (44)


 در عرفان و تصوف به اصطلاح اسلامی هم، از عشق و محوریت آن، جهت شناخت خداوند سخن به میان می‏آید برای نمونه  ابن عربی می‏گوید:


 



أدین بدین الحبّ أنی توجّهت              رکائبه فالحبّ دینی و ایمانی (45)

 


 
یعنی: دین من عشق است هر جا را که هوارش روی آورد، پس عشق دین و ایمان من است.


اشو از مخالفان سرسخت عقل و منطق است. از نظر اشو منطق همیشه می‏ تواند انسان را فریب  دهد، چرا که یک نوع هماهنگی را القا می‏کند. و نیز می ‏گوید: (ذهن منطقی ذهن بیهوده گواست.) (46)  


اُشو به مخاطبان خود توصیه می‏کند که از استدلال و اندیشه دست بردارند زیرا در نظر او همه ‏ی اندیشه ‏ها آلوده ‏اند. (47)


از نظر اُشوه، هستی یک راز است و راه ورود به آن عقل و منطق نیست، بلکه عشق است، عشق هم کاری با فکر و اندیشه ندارد. (48)


موارد زیادی از این سخنان در آثار صوفیه  مشاهده  می‏شود، برای نمونه: مولوی می‏گوید:





عشق آمد و عقل او آواره شد                     صبح آمد و شمع او بیچاره  شد


عقل چون شحنه است چون سلطان رسید        شحنه ‏ی بیچاره در کنجی خزید





عطار گوید:




عشق جانان آتش، و عقل دود           عشق آمد در گریزد عقل زود




مولوی می‏گوید:
 



هر چه گویم عشق را شرح و بیـان   چون به عشق آیم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل  بخفت   شرح عقل و عاشقی هم عشـق گفت





و نیز مولوی می‏گوید: تا زمانی که عمر عاقل بود زیر بار اسلام نرفت ولی وقتی که عاشق شد اسلام را قبول کرد:





آن زمان که بحث عقـلی سـاز بود            این عمر با بالحکم همراز بود
چون که عاشق گشت و عقل ازکف بداد            پـس به دنبال محمد اوفتاد





این سخنان صوفیه در حالی است که خداوند می‏فرماید:


((قُلْ هذِهِ سَبيلي‏ أَدْعُوا إِلَى اللهِ عَلى‏ بَصيرَة أَنا وَ مَنِ اتَّبَعَني‏ وَ سُبْحانَ اللهِ وَ ما أَنا مِنَ الْمشْرِكينَ)) (49)


امام عرفان حضرت علیعلیه السلام می‏فرماید: ((من عشق شیئاً أعمی بصره و أمرض قلبه)) (50) یعنی: کسی که (بدون هدایت عقل) به چیزی عشق بورزد، چشمش را کور و دلش را مریض می‏کند.


جنسیت و مسائل جنسی یکی از مهم‏ترین مسائلی است که اُشو به آن می‏پردازد، او شهوت جنسی را شهد بهشتی می‏داند و عمل جنسی را تعالی روح بر می‏ شمرد لذا می‏گوید:  


(در عمل جنسی که به تعـالی منجر می ‏شود، نباید به جسم توجه کرد، بلکه در لحظه اوج جنـسی برای دستیابی به تعالی باید کاملاً آگاه و مراقب بود.) (51)


اُشو عشق را زائیده‏ ی کشش جنسی می‏داند، لذا درباره ‏ی زن و مرد می‏گوید: (یک مرد در عین حال هم مرد است و هم زن. و یک زن در آن واحد هم زن است و هم مرد. در بسیاری راه‏ ها خط‏ ها به هم می‏رسند. تفاوت تنها در تأکیدات است و اگر شما از یک نظر مرد باشید، از بعد دیگر یک زن هستید، چون وحدت کلّی باید برقرار باشد.) (52)


دیدگاه اُشو درباره‏ ی زن و مرد و لذت بردن از یکدیکر تا حدی شبیه به دیدگاه ابن عربی در کتاب فتوحات و فصوص الحکم وی می ‏باشد که مواردی از آن در مباحث پیشین گذشت.


آری، این حقیقت تلخ است که بسیاری از ما از آن غافلیم، اکنون که یک نهضت علمی بعد از سال‏ها بی ‏تحرکی در حوزه‏ های علمیه آغاز شده تا معارف خاندان طهارت: جای‏گزین معارف بشری گردد.


باید همه‏ ی بزرگان عرصه ‏ی علم و دانش از آن حمایت کنند تا مرضی رضای حضرت حق و مولایمان حضرت ولی عصر(عج) قرار گیرد و شما استاد گرامی که سال‏های سال است قلمتان در جهت نشر معارف الهی چون شمشیر مجاهدان راه اسلام است یقین دارم که با این جنبش همکاری خواهید نمود.


این جانب که طلبه‏ای حقیر و نا‏چیز می‏باشم به عنوان یک خواننده‏ ی مجله ‏ی نور الصادقعلیه السلام  به ایشان پیشنهاد می ‏کنم در کنار نقد منصفانه، بخش قابل توجهی از حجم نشریه‏ی خود را به تبیین معارف اهل بیت علیه السلام اختصاص دهند. در پایان از شما استاد عزیز عذر می‏ خواهم که سخنم به درازا  کشید. آن چه سبب شد این گونه جسورانه  برای شما درد دل کنم همانا بزرگواری و بزرگ ‏منشی شما است، إن شاء الله که سلامت باشید.



مجله ی نورالصادق شماره ی 16و17


1- فصوص الحکم، فص یعقوبی


2- فصوص الحکم، فص هودی 1- شرح قیصری/159


3- فصوص الحکم، ص 85


4- شرح فصوص الحکم، ص865


5- شرح فصوص الحکم، ص 252


6- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 514


7- شرح گلشن راز ص 538 و539


8- تفسیر بیان السعادة ج 2، ص437


9- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 607


10- ممد اللهمم در شرح فصوص الحکم، ص 514


11- ممد اللهمم، ص 512


12-  تعلیقات آشتیانی بر رسائل قیصری، ص 114


13- شرح نهایة الحکمه، ج 1، ص134


14- همان، ص 80


15- ق:16


16-أسفار ، ج2، ص292


17- 18 - اسفار2/386


19- اسفار، ج6، ص 110


20-  توحید صدوق، ص 32


21- اصول کافی ج 2، ص 123


22- بحارالانوار ،ج 2، ص 172   


23-  بحار الانوار، ج 3، ص322


24- بحارالانوار، ج4، ص 230


25- بحار الانوار، ج3، ص 333


26- اسفار 9/349

27- مستدرک سفینة البحار ص 396 و ص 398


28- مفهوم شناسی امر قدسی ص 9 به نقل از دائرة المعارف ادیان  


29- مفهوم امر قدسی، ص 13


30- مبانی نظری تجربه دینی، ص 53


31- بحار الانوار، ج 25، ص27


32- همان، جلد 5، ص 323


33- دعای ابوحمزه


34- احتجاج طبرسی،ج 1، ص301


35- اصول کافی، ج1، ص 386


36- نهج البلاغه، خطبه 152


37- همان


38- فتوحات، ج 3، ص 175


39-ترجمان الاشواق، ص 40


40- تفسیر آواهای شاهانه ی ساراها، ج 1/99


41- عشق رقص زندگی، ص 51


42- اشو در هوای اشراق، ص 167


43- آفتاب در سایه، ص 193


44- ترجمان الاشواق، ص 40


45- شکوه آزادی، ص229


46- همان، ص 173


47- آواز سکوت، ص 14


48- شکوه آزادی، ص 152


49- یوسف:108


50- نهج البلاغه،خطبه 175


51- تفسیر آواهای شاهانه ساراها، ج1، ص97


52- آفتاب در سایه، ص 188
 

 

نظرات  

 
0 #1 توحید ۱۸ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۲۱
سلام
لطف بفرمایید ادرس این عبارت از ابن عربی رو بذارید:
"فوجدنا وجوده و نحن مفتقر الیه من حیث وجودنا و هومفتقر الینا من حیث ظهوره لنفسه"

چون در کتاب فصوص، ص29 فقط این عبارت آمده"فما و صفناه بوصف إلاّ كنّا نحن ذلک الوصف"
آدرس قسمت دوم عبارت کجاست؟

با تشکر
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید