دکتر امیر حسین ابراهیمی / ویژه ی پاسخ نامه ی دوم آیت الله سبحانی به مجله ی نورالصادق(پاسخ نهم) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
پاسخ به نامه ها و انتقادها و شبهه افکنی ها - مربوط به مجله ی نورالصادق

 

 

واژگان علم، علم یونانی و تمدن در نامه ی دوم آیت الله سبحانی

 

در نامه مذکور واژگانی توسط نگارنده به کار برده شده است که عندالاقتضاء در عرف بالفعل خطه فرهنگی ما معمولاً کاربردی من عندی یافته اند. از جمله «علم»، «علم یونانی»  و «تمدن».

 

علم در مفهومی عامیانه مترادف حصول شناخت و آگاهی در نظر گرفته می شود و بحث درباره ی علم حصولی، علم حضوری، تصور و تصدیق که از جمله مقولات و شناخت شناسی ارسطویی و مشّائی میباشند فعلاً از حدود ملاحظات ما خارج اند.

 

علم، رهیافت آزمونگرایانه و پرسشگرانه نسبت به واقعیت برون ذهنی است که جهان را پیشاپیش امری موجود و قابل شناسایی ارزیابی می کند که البته این شناخت بدون محوریت یک مُدرِکِ عاطف برجهان امری محال خواهد بود. نیزبه خاطر باید داشت که در شناخت شناسی تمایزی از حیث موضوعی ومضمونی میان علوم طبیعی آزمونگرایانه که ناظر به تبیین و توصیف (Beschreibung) وعلوم انسانی ناظر به تبیین و تفهُّم معطوف به پراتیک تاریخی موجودیتی تاریخمند، زیست جهانمند و مدنی الطبع که خصایل هستی آسای خویش را در زبان متبلور می کند در میان است. گرچه تمایز روش شناختی الزاماً میان علوم طبیعی و انسانی برقرار نیست.

 

پس در این مقال باید آشکارا میان علم آنگونه که در جهان معاصر مطرح است و نزد اهل علم اعّم از علوم طبیعی و انسانی مبتنی بر پس شناسی طبیعت و انسان تعمُّن معنا می یابد با آنچه که در قرون وسطا یا عهد عتیق نامش را معروف (Gnosis) نامیده میشده و از قضا شامل جادو، اسطوره نیز صور جهان نگری یکتا گرایانه ی پیامبری یا عرفانی گشته است تمایز قائل شد. به عنوان نمونه فقه یا کلام جز در فضایی درون فرهنگی عنوان علم نمی یابند چرا که امکان ورود به فضای  کنش متقابل اذهان (Intersubjektivitat) را ندارند.

 

اما علوم یونانی، اگر مراد هیئت و نجوم باشد که این معارف ریشه در تمدنهای باستانی سومری و بابلی داشته اند و نمی توان آنها را به معنای خاص کلمه یونانی دانست. ولی اگر فلسفه مقصود باشد باید دید آیا اصولاً اندیشه فلسفی به معنای پرسش خود بنیاد خود هنجارساز به جهان اسلامی وارد شده است یا خیر و اگر شده چه نسبتی به تربیع اسلامی توحید، نبوت، قرآن و وعد و وعید یافته است و اگر یافته نسبت این دریافته با آن دخیل چیست؟

 

آنچه در بیت الحکمه بغداد ترجمه شد به هیچ رو یک ضرورت ناخواسته  نبود بلکه برنامه ایی بود هدفمند پاسخگوی نیاز خلافت بنی عباس به یک ایدئولوژی دولتی در تقابل با آموزه های ائمه معصومینعلیه السلام از یک سو و ستیز با هنایش زنادقه و شعوبیه از دو دیگر سو. از دیگر سو واردات کالاهای متافیزیکی به جهان اسلامی یک نوبت هتک فلسفه عقلی یونانی در مکاتب گنوستیک های اسکندرانی و سوریایی را آزموده بود و نوبت دوم به الاهیات و عرفان نظری توسط ادریّون کلیساهای نسطوری، یعقوبی، ملکانی و مونوفیزیت دگر دیسیده بود. با این اوصاف فلسفه نوافلاطونی مفسوخ در تالّـه دینی به منبع خیال پردازیهای به اصطلاح حکمای مسلمان مبدل شد و از آن رو که این تالّـه قائل به توحید وجودی، ایده ی انسان کامل، نظریه  فیض و صدور و امکان خدا شوندگی حکما بی نیاز  از پیامبران را می پذیرفت بنابراین با آن تربیع اسلامی نیز درمی افتاد و این کنایش با پیروزی وحی قرآنی بر عقل یونانی پایان پذیرفت. سهروردی و ملاصدرا بارها خیالبافی های خود را نامنجر به حقیقت قدسی دانستند گو اینکه تهافت غزالی کار خود را کرده و چنان دین آشامی اسلامی را بر پندارگرایی وهمی که به غلط فلسفه نامیده شده است برتری داده که حکمای مذکور جسارت قد علم کردن در برابر متن قدّار قرآن را نداشتند و بابت وهم پردازیهای خویش نیز عذر تقصیر خواستند.

 

علم به مفهومی که آمد اصولاً وارد جهان اسلامی نشد بلکه مجموعه ای ازصور گنوستیسیسم و  آگنوستیسیسم به این جهان آمد که در عین حال برای مشائیان واشراقیان و صوفیان دور سکندریای میان آن پندارگراییها وتربیع اسلامی پدیدار آورد  که جز با تأویل و تسامح معنایی یعنی به بیراهه رفتن قابل ارتفاع نبود.

 

حال پرسش اینجانب از شما نگارنده محترم این است : واردات متافیزیک ادریّون ولا ادریّون ومشرب نو افلاطونی که منبع آموزه هایی از قبیل الواحد لا یصدر منه الا الواحد، بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها بوده است در حال حاضر چه کاربردی برای اهل علم در این زیست بوم دارد؟! مگر برای اتلاف وقت در کنگره بین المللی ملاصدرا که با سرمایه های ملی این کشور پندارگرایانی جام جهان بین از باختر وخاور را گرد می آورند که ریزه خواری از سفره ی هلنیسم منحول منفسخه را پاس دارند!

 

اگر خوانش فلسفه مهم است که هست چه نیازی به درجا زدن در مقولات شیخ یونانی و شرکای ایرانی اش در کار است و اگر نیست این همه جدل برای چیست؟

 

 دیگر آنکه تعریف انسان به عنوان مبنا برای پیشبرد مباحث دینی یا عرفانی نیز فلسفی و علمی کاملاً ضروری است.

 

از نظر ارسطو انسان حیوان ناطق است. در نظر حکمای قرون وسطی انسان موجودی است خلق شده بر صورت  خداوند از عدم. در نظر تامس هابز انسان موجودی شریر و بدطینت است و در نگاه ژان ژاک روسو موجودی است بر فطرت نیک و طبیعتی مطلوب. اما در دیدگاه فوئرباخ در مقام مادیگرای مکانیست انسان موجودی است سازمند محصول تکامل نوعی طبیعت و مساوی با آنچه که تداوم طبع او را  فراهم  می کند: یعنی تغذیه اش. مکانیستهای دیگری چون لاتور نیز آدمی را  دقیقاً یک ماشین برایند زیست اجتماعی و قابل کنترل و با تدبیر از طریق آموزش و چینش رفتاری در نظر گرفته اند. بالاخره مارکس انسان را نه موجودی منفرد و انتزاعی و ماشین وار یا مرکب از دو عنصر جسم  و روح یا برخوردار از منشی صرفا سودگرایانه بلکه بشیرتی اجتماعی برایند کلیت تاریخمند پراکسیس تکامل قوای مولد اجتماعی و تناظر با روابط و مناسبات تولیدی و مالکیتی در نظر می گیرد که بدین سان هرگونه خصلت مگانتروپیک از هستی، آگاهی و عمل سلب شده و جهان و انسان در بستر جامعه ویژگی آنتروپیک مییابد.

 

حال انسان از نظر اسلام وتربیع فوق الذکر عبد است و هستی مندی مقید به هستی مطلق و مرجع شناخت او استخبار از کلام یعنی قرآن و بدین وصف پندارگراییهای مورد نظر نگارنده محترم تا بدانجا که در فضای اسلامی تنفس کنیم سالبه به انتقاء موضوع است، بنابراین به جای این همه دَوَرانِ شبه نظری متأثر از 54 رساله ی فلوطین که سراسر خیالبافی های غیر علمی در باب هستی اند و منشأ خیالبافی های پسین حکمای اسلامی «من مسلمان» بهتر است محکومیت خود به خدا و رسول را تصدیق کند.   

 

                             دکتر امیرحسین ابراهیمی ـ اصفهان 2/3/1389

 

مجله ی شمـاره ی 19 و 20                  

 

 

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید