مكارم اخلاق و علم امام باقر علیه السلام و اقرار دوست و دشمن به مقامش‏ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
زندگينامه پیامبر و اهل بیت علیهم السلام - زندگی نامه امام باقر علیه السلام

 

 

مكارم اخلاق و علم امام باقر علیه السلام  و اقرار دوست و دشمن به مقامش‏

 

 

 

 

ارشاد مفيد ص 280- عبد الله بن عطاء مكى گفت باندازه‏اى كه دانشمندان پيش حضرت باقر كوچك بودند پيش احدى چنان كوچك نبودند. حكم بن عتيبه با مقامى كه در نزد مريدان خود داشت ديدم چون بچه‏اى در نزد معلم خود خدمت آن جناب كوچك است جابر بن يزيد جعفى هر وقت چيزى از حضرت باقر نقل ميكرد ميگفت مرا حديث كرد وصى اوصياء وارث علم انبياء محمد بن على بن الحسين.

 

 

ارشاد مفيد- قيس بن ربيع گفت از ابو اسحاق راجع بمسح روى كفش سؤال كردم گفت مردم روى كفش مسح ميكنند ولى مردى را از بنى هاشم ديدم كه مانند نداشت محمد بن على بن الحسين از او پرسيدم راجع بمسح بر روى كفش مرا نهى كرده فرمود امير المؤمنين على چنين كارى را نميكرد.

ابو اسحاق گفت از وقتى كه او مرا نهى كرد ديگر بر روى كفش مسح نكردم قيس بن ربيع نيز گفت از وقتى كه اين جريان را از ابو اسحاق شنيدم من هم مسح نكردم.

 

 

ارشاد-  عبد الرحمن بن حجاج از حضرت صادق نقل كرد كه فرمود محمد ابن منكدر مي گفت خيال نمي كردم على بن الحسين جانشينى بتواند مانند خود در علم بگذارد تا خدمت فرزندش محمد بن على رسيدم خواستم او را پند دهم او مرا پند داد.

دوستانش گفتند چگونه ترا موعظه كرد. گفت در شدت گرما رفتم بخارج‏ مدينه محمد بن على را كه همراه دو غلام خود بود  ديدم با خود گفتم شخصى از بزرگان قريش در چنين ساعتى با اين حال در جستجوى دنيا است به خدا قسم او را موعظه خواهم نمود.

پيش رفته سلام كردم جواب مرا با نفس بريده و از شدت خستگى داد و عرق مي ريخت.

عرض كردم آقا شخصيتى بزرگ از خاندان قريش در چنين ساعتى با اين حال بايد در طلب دنيا باشد اگر تو را مرگ فرا گيرد در اين حال چه ميكنى؟

فرمود: به خدا سوگند اگر مرگ مرا فرا گيرد در اين حال من در حال انجام يك وظيفه دينى هستم كه خود و خانواده‏ام را از نياز پيدا كردن به تو و مردم نگه داشته‏ام!  ترس موقعى است كه مرگ فرا رسد و مشغول معصيت خدا باشى.

عرض كردم آقا من مي خواستم شما را نصيحت كنم مرا پند دادى.

 

 

ارشاد- حسن بن كثير گفت خدمت حضرت باقر شكايت از احتياج و ستم برادران نمودم فرمود بد برادرانى هستند كه در موقع ثروت گرد تو هستند هنگام نادارى فرار ميكنند بغلام خود دستور داد كه كيسه‏اى كه محتوى هفتصد درهم بود به او بدهد.

 فرمود اين را خرج كن هر وقت تمام شد بمن خبر بده.

 

 

ارشاد- روايت شده از امام باقر عليه السلام كه سؤال كردند آقا بعضى از حديث ها را بدون سند ذكر ميكنيد فرمود هر وقت حديثى را بدون سند گفتم‏ سند آن چنين است پدرم از جدم و ايشان از پدرشان از پيامبر اكرم از جبرئيل از خداى بزرگ.

مي فرمود گرفتارى ما از دست مردم زياد است اگر دعوت كنيم آنها را بحقيقت نمى‏پذيرند اگر آنها را رها كنيم جز به وسيله ما هدايت نخواهند يافت، باز ميفرمود مردم هرگز عيبجوئى از ما نميكنند. ما اهل بيت رحمت و درخت نبوت و معدن حكمت و جايگاه آمد و رفت ملائكه هستيم و بر خاندان ما وحى نازل شده.

 

 

ابو نعيم در حلية الاولياء ميگويد حاضر ذاكر خاشع صابر ابو جعفر محمد ابن على باقر است.

گفته‏اند كريم پسر كريم پسر كريم پسر كريم يوسف بن يعقوب بن اسحاق ابن ابراهيم است همچنين سيد پسر سيد پسر سيد پسر سيد محمد بن على بن حسين بن على است.

مردى از پسر عمر مسأله‏اى سؤال كرد نتوانست جواب بگويد گفت برو از آن پسر بپرس و هر چه گفت بيا بمن بگو اشاره كرد بمحمد بن على حضرت باقر آن شخص سؤال كرد جواب گرفته پيش پسر عمر آمد و جواب را به او گفت پسر عمر گفت اينها خانواده علم هستند.

جاحظ در كتاب بيان و تبيين ج 1 ص 84 مينويسد حضرت باقر زندگى عالى دنيا را در دو كلمه جمع كرده فرموده است به زيستى و زندگى خوش پيمانه پرى است كه دو ثلث آن زيركى است و يك ثلث خود را به غفلت زدن.

مردى نصرانى باو گفت تو بقر هستى فرمود نه من باقرم گفت فرزند زنى آشپزى فرمود اين شغل او بوده. گفت تو فرزند يك سياه حبشى نابكارى؟

فرمود اگر راست ميگوئى نابكار بوده خدا از او بگذرد اگر دروغ ميگوئى خدا از تو بگذرد، نصرانى مسلمان شد.

 

 

مكارم الاخلاق ص 149- عبد الله بن عطا گفت خدمت حضرت باقر رسيدم در منزل آن جناب تختخواب و فرش و روكشهاى پشمى و ساير وسائل زندگى ديدم پرسيدم اينها چيست فرمود   اين جهاز و وسائل مربوط به زن من است

 

 

كشف الغمه ج 2 ص 319-  افلح غلام حضرت باقر گفت در خدمت آن جناب بمكه رفتم همين كه وارد مسجد الحرام شد نگاهى بخانه خدا كرده با صداى بلند شروع به گريه كرد.

عرضكردم پدر و مادرم فدايت مردم متوجه شمايند آرام‏تر گريه كنيد.

فرمود چرا گريه نكنم شايد خداوند با لطف و مرحمت بمن نگاه كند اين توجه او سبب رستگارى فردايم شود. گفت آنگاه بگرد خانه خدا طواف كرد بعد در مقام ابراهيم به نماز ايستاد وقتى سر از سجده برداشت محل سجده‏اش تر شده بود از اشك چشمش و هر وقت خنده ميكرد ميگفت‏

 (اللهم لا تمقتنى) خدايا بر من خشم مگير.

حضرت صادق روايت نموده كه پدرم در مناجات نيمه شبش چنين ميگفت خدايا بمن دستور دادى نپذيرفتم مرا نهى كردى باز نگشتم خدايا اينك بنده‏ات در مقابل تو است نميتوانم عذرى بياورم.

 

 

در كشف الغمه است كه حضرت صادق فرمود قاطر پدرم گم شد گفت اگر خداوند قاطرم را بمن برساند آنچنان ستايش كنم او را كه به پسندد طولى نكشيد كه قاطر را با زين و برگ آوردند همين كه سوار شد و لباس خود را جمع كرد سر بسوى آسمان بلند كرده گفت (الحمد لله) چيز ديگرى اضافه نكرد سپس فرمود چيزى فرو گذار نكردم و نه چيزى باقيماند تمام ستايشها را اختصاص بخداى بزرگ دادم هر نوع ستايشى داخل در همين ستايش است كه كردم.

سلمى كنيز حضرت باقر گفت هر يك از برادرانش كه بخانه آن جناب مى‏آمدند آنها را پذيرائى ميكرد با غذاى خوب و لباسهاى عالى بايشان ميداد و پول نيز مي بخشيد من عرض ميكردم خوب است كمتر مصرف كنيد ميفرمود سلمى نيكى و ارزش دنيا كمك به برادران و دوستان است.

جايزه‏هائى كه ميداد از پانصد درهم تا ششصد هزار بود از نشستن با برادران دلتنگ نمي شد.

 ميفرمود دوستى خود را در قلب برادرت بآن اندازه بدان كه تو او را دوست ميدارى.

هيچ وقت شنيده نميشد از خانه‏اش كه به گدا بگويند خير باد ترا. يا بگويند، گدا اين را بگير. ‏                      

ميفرمود آنها را با بهترين اسم هايشان بخوانيد.

 

كافى ج 3 ص 276 - عبد الله بن عطا گفت حضرت باقرعلیه السلام  فرمود : دو مركب سوارى زين كن. من يك الاغ و يك قاطر آماده كردم و قاطر را پيش كشيدم براى امام عليه السلام خيال ميكردم آن را بهتر دوست دارد. فرمود كه بتو گفت كه قاطر را برايم بياورى. عرضكردم من انتخاب كردم فرمود من بتو گفتم برايم انتخاب كنى؟

سپس فرمود بهترين مركب سوارى پيش من الاغ است. گفت الاغ را پيش آوردم ركاب گرفتم امام عليه السلام سوار شد آنگاه فرمود

الحمد لله الذى هدانا بالاسلام و علمنا القرآن و من علينا بمحمد ص و الحمد لله الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا لمنقلبون و الحمد لله رب العالمين‏

. با هم رفتيم تا بمحلى رسيديم عرض كردم نماز نميخوانيد فرمود اينجا محل مورچه است در چنين محلى نماز خوانده نميشود باز رفتيم تا بجاى ديگرى رسيديم دو مرتبه سخن خود را تكرار كردم فرمود اينجا شوره‏زار است نماز خوانده نمي شود.

بالاخره در يك جا امام عليه السلام پياده شد بمن فرمود نماز نافله‏ات را ميخوانى ؟ من در جواب از جهت سبك شمردن اين نافله گفتم اين نافله را عراقي ها نافله نماز ظهر ميگويند. فرمود آنها كه اين نافله را ميخوانند شيعيان على بن ابى طالب هستند اين نماز اوابين است.

نماز را خوانديم باز ركاب گرفتم امام سوار شد همان دعاهاى اول را خواند آنگاه گفت خدايا مرجئه « كسانى كه امام على علیه السلام  را در مرتبه چهارم قرار ميدهند » را لعنت كن زيرا آنها دشمن دنيا و آخرت مايند. عرضكردم چه شد كه از مرجئه نام بردى فرمود بخاطرم گذشت.

 

 

رجال كشى ص 109 - محمد بن مسلم گفت هر چه بخاطرم رسيد از حضرت باقر عليه السلام پرسيدم تا آنجا سى هزار حديث از او سؤال كردم ولى از حضرت صادق شانزده هزار پرسيدم.

 

 

كافى- حكم بن عتيبه گفت خدمت حضرت باقر رسيدم ديدم در يك اطاق آراسته نشسته پيراهن تازه‏اى پوشيده است و يك بالاپوش رنگ شده بر خود انداخته كه اثر رنگ روى شانه‏اش مانده است و شروع كردم بتماشاى خانه و سر و لباس امام. فرمود حكم چه ميگوئى راجع باين وضع.

عرضكردم چه بگويم شما كه خود را باين وضع آراسته‏ايد ما چنين مى‏پنداريم كه اين قبيل كارها مخصوص جوانان بى‏زن و شهوتران است.

فرمود حكم چه كسى حرام كرده زينت خدا را كه به بندگانش اختصاص داده اما اين خانه كه مى‏بينى خانه عروس است و من تازه عروسى كرده‏ام خانه خودم همان خانه‏ايست كه ديده‏اى.

 

 

كافى ص 447 ج 6-  مالك بن اعين گفت خدمت حضرت باقر رسيدم ديدم روپوشى خيلى قرمز پوشيده لبخندى زدم.

 فرمود ميدانم چرا ميخندى از اين جامه من خنده‏ات گرفت. زنى از قبيله بنى ثقيف دارم كه مرا مجبور به پوشيدن اين لباس كرده من او را دوست دارم او هم به اجبار اين لباس را بمن پوشانده ولى نماز در آن نميخوانم شما هم در جامه خيلى قرمز نماز نخوانيد.

مالك گفت بعد باز خدمتش رسيدم آن زن را طلاق داده بود و فرمود ديدم از امام على علیه السلام  بيزارى ميجويد با اين كار ديگر تاب نياوردم كه او را نگه دارم.

 

 

كافى- حسن زيات بصرى گفت من و دوستم خدمت حضرت باقر عليه السلام رسيديم ديديم در خانه آراسته يك جامه گلى رنگ بر تن نموده و سر و ريش خود را روغن زده و سرمه كشيده است و چند مسأله پرسيديم همين كه خواستم حركت كنم فرمود حسن فردا با رفيقت بيا پيش من و عرضكردم بسيار خوب فدايت شوم.

فردا خدمتش رسيدم ديدم در خانه‏ايست كه جز حصير چيزى ندارد و  يك جامه خشن پوشيده رو كرد بدوست من فرمود :               

برادر بصرى! تو ديروز آمدى من در خانه عروسى بودم و آن روز نوبت او بود و خانه متعلق به خودش بود تمام وسائل نيز به او تعلق داشت او خود را براى من زينت كرده بود من نيز لازم بود خود را برايش بيارايم مبادا خيالى بكنى.

رفيقم گفت بخدا خاطرم چيزى گذشت ولى اكنون ديگر هر چه خيال كرده بودم از بين رفت و فهميدم حق با شما است.

 

 

كافى- حنان از پدر خود نقل كرد كه بحضرت باقر عرضكردم شما نمازهاى نافله را نشسته ميخوانيد؟ فرمود از وقتى فربه شده‏ام و به اين سن رسيده‏ام همه نمازهاى نافله را نشسته ميخوانم.

 

 

ثواب الاعمال ص 168 - حضرت صادق فرمود پدرم از همه خانواده ما ثروتش كمتر بود و خرجش زيادتر هر جمعه يك دينار صدقه مي داد مي فرمود صدقه روز جمعه دو برابر مى‏شود بواسطه فضيلت روز جمعه بر ساير روزها.

محمد بن مسلم از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود انا عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ- بما زبان پرنده‏ها را آموخته‏اند و از هر چيز بما داده‏اند.

ميگويند از فرزندان امام حسن و امام حسين هيچ كدام به اندازه حضرت باقر علیهم السلام در تفسير و كلام و فتوى و احكام حلال و حرام بحث نكرده‏اند محمد بن مسلم گفت من سى هزار حديث پرسيدم در علوم دينى ساير صحابه و تابعين و دانشمندان مسلمان نيز نقل كرده‏اند.

از صحابه مانند جابر بن عبد الله انصارى و از تابعين چون جابر بن يزيد جعفى و از دشمنان اهل بیت كيسان سختيانى رئيس صوفيها و از فقها مانند زهرى و ابن مبارك و اوزاعى و ابو حنيفه و مالك بن انس و شافعى و زياد بن منذر نهدى.

   نويسندگان مانند طبرى و بلاذرى و سلامى و خطيب در كتابهاى تاريخ خود و موطأ و شرف المصطفى و ابانه و حلية الاولياء و سنن ابى داود و الكانى و دو مسند ابو حنيفه و مروزى و ترغيب اصفهانى و سبط واحدى و تفسير نقاش و زمخشرى و معرفت اصول الحديث و رساله سمعانى آنها در نقل خود ميگويند:

محمد بن على چنين گفته يا ميگويند محمد باقر گفته به همين جهت پيامبر اكرم او را باقر ناميده حديث جابر در باره ايشان مشهور است كه فقهاء مدينه و عراق همه نقل كرده‏اند.

كافى ابو خالد كابلى گفت خدمت حضرت باقر رسيدم غذا خواست من نيز با ايشان غذا خوردم ولى غذائى به آن تميزى و لذيذى نخورده بودم پس از تمام شدن غذا فرمود غذايت چگونه بود؟

عرض كردم فدايت شوم چنين غذائى در لطافت و لذت نخورده بودم ولى بياد اين آيه افتادم ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ  فرمود اين باز خواست مربوط به مذهبى است كه داريد (يعنى ارادت بخاندان نبوت و از راه و رسم امام على و اولادش علیهم السلام بازجوئى ميكنند كه از اين راه رفته‏ايد يا نه).

 

 

كافى- بزيع بن عمر بن بزيع گفت خدمت حضرت باقر رسيدم مشغول غذا خوردن بود داخل يك كاسه‏اى كه به خط زرد در وسطش نوشته شده بود قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ مقدارى سركه و روغن زيتون با نان ميخورد فرمود بيا جلو.

پيش رفتم و با آن جناب خوردم. پس از آنكه نان داخل كاسه تمام شد سه جرعه از آب آن سر كشيد و بقيه را بمن داد من نيز سر كشيدم.

 

 

كافى ج 2 ص 487-  حضرت صادق فرمود هر گاه جريانى پدرم را محزون مي كرد زنان و بچه‏ها را جمع ميكرد و دعا ميكرد آنها آمين ميگفتند.

 

 

كافى ج 2 ص 498 - حضرت صادق فرمود پدرم ذكر زياد ميگفت با او راه ميرفتم ذكر خدا ميكرد غذا مي خورديم همين طور بمردم حديث ميگفت اين‏ كار او را از ذكر خدا باز نميداشت پيوسته زبانش چسبيده بكام بود مي گفت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ

ما را جمع مي كرد تا آفتاب بر مى‏آمد دستور مي داد قرآن بخوانيم هر كس قرآن خوان نبود ميفرمود ذكر بگويد.

 

كافى- عباس بن موسى الوراق از حضرت ابو الحسن نقل كرد كه فرمود چند نفر رفتند خدمت حضرت باقر ديدند خضاب نموده. فرمود من برای همسرم خود را خضاب می کنم. (قابل توجه عارفان دروغین که حمام رفتن هم فراموش می کنند)

 

 

كافى- حضرت صادق فرمود حضرت باقر با كتم  خضاب مي كرد، شيبه اسدى گفت از حضرت صادق پرسيدم راجع به خضاب مو فرمود حضرت امام حسين عليه السلام خضاب ميكرد و حضرت باقر صلوات اللَّه عليه نيز با حناء و كتم خضاب ميكرد.

 

 

كافى- ابو بكر حضرمى گفت با ابو علقمه و حارث بن مغيره و ابو حسان خدمت حضرت صادق علیه السلام بوديم و علقمه با حناء خضاب كرده بود و حارث با ابو حسان خضاب نكرده بود هر كدام اشاره بريش هاى خود نموده پرسيدند نظر شما چيست در مورد ريشهاى ما؟

حضرت صادق فرمود چقدر زيبا است گفتند حضرت باقر با وسمه خضاب مي كرد فرمودند  آرى

 

 

كافى ج 6 ص 482 - محمد بن مسلم گفت حضرت باقرعلیه السلام  را ديدم كه سقز مي جويد فرمود محمد وسمه دندانهايم را خراب كرده اين سقز را ميجوم تا محكم شود

 

 

كافى- معاوية بن عمار گفت حضرت باقر را ديدم كه با حناء خضاب نموده بود سدير صيرفى گفت حضرت باقر موى گونه و زير چانه‏اش را ميگرفت و كوتاه ميكرد.

محمد بن مسلم گفت ديدم حضرت باقر مشغول اصلاح كردن بود به سلمانى فرمود محاسن و ريشش گرد كند.

عبد الله بن سليمان گفت از حضرت باقر راجع بعاج پرسيدم فرمود اشكالى ندارد من يك شانه‏اى از عاج دارم.

 

 

كافى- حكم بن عتيبه گفت حضرت باقر را ديدم كه بر انگشتهاى خود حنا بسته بود فرمود نظر تو راجع باين كار چيست؟ عرض كردم من چه بگويم با اينكه شما اين كار را ميكنيد ولى در بين ما اين كار را جوانها ميكنند.

فرمود وقتى نوره به ناخن ها ميرسد شبيه ناخن مرده مى‏شود با حنا آنها را آراسته بايد كرد.

 

 

كافى- ابو عبيده گفت با حضرت باقر علیه السلام هم سفر بودم بين مكه و مدينه همين كه رسيد به حرم غسل كرد و نعلين خود را بدست گرفته ساعتى در حرم پياده راه رفت.

 

 

كافى- كنانى گفت از حضرت صادق علیه السلام در مورد گوشت قربانى پرسيدم فرمود حضرت زين العابدين و حضرت باقر علیهماالسلام  يك ثلث به همسايگان و يك ثلث براى مستمندان و يك ثلث را هم به خانواده خود اختصاص ميدادند.

 

 

كافى ج 3 ص 171 - زراره گفت حضرت باقر علیه السلام براى تشييع جنازه مردى از قريش رفت من هم در خدمت ايشان بودم عطا نيز بود زنى صدا به گريه برداشت عطا گفت ساكت باش و گر نه برمي گرديم. آن زن ساكت نشد. عطا برگشت.

به حضرت باقر علیه السلام عرض كردم عطاء برگشت فرمود چرا گفتم زنى صدا به ناله بلند كرد به او گفت ساكت باش و گر نه برمي گرديم ساكت نشد او برگشت

 فرمود ما مي رويم اگر بنا شود كار باطلى ببينيم با حق آميخته شد ترك حق كنيم بواسطه آن باطل، در اين صورت حق مسلمان را ادا نكرده‏ايم.

بعد از اينكه امام بر جنازه نماز خواند صاحب عزا پيش آمده گفت آقا از شما تشكر مي كنم خدا شما را رحمت كند نميتوانيد پياده راه برويد برگرديد.

حضرت باقر از برگشتن خوددارى كرد.

عرضكردم آقا به شما اجازه برگشتن داد ضمنا من هم كارى دارم ميخواهم از آن سؤال كنم.

 فرمود ما با اجازه او نيامده بوديم و با اجازه او برنميگرديم اين ثواب و پاداشى است كه در جستجوى آن هستيم شخص هر اندازه از پى جنازه برود پاداش ميگيرد.

 

 

 كافى- چند نفر خدمت حضرت باقر علیه السلام رسيدند ديدند يكى از فرزندانش مريض است امام خيلى ناراحت و افسرده است و قرار ندارد. با خود گفتند اگر پيش آمدى بكند ميترسيم كه با وضع ناجورى روبرو شويم.

اتفاقا چيزى نگذشت كه صداى ناله و فرياد از ميان خانه بلند شد ديدند امام عليه السلام آمد ولى گشاده رو بر خلاف وضعى كه قبلا داشت. عرض كردند فدايت شويم ما مي ترسيديم كه اگر چنين اتفاقى بيفتد شما را در يك افسردگى ببينيم كه ما هم افسرده شويم فرمود ما دوست داريم عافيت و سلامتى را براى كسى كه او را دوست داريم ولى وقتى امر خدا آمد تسليم در مقابل فرمان خدا هستيم.

 

 

كافى- حضرت صادق علیه السلام فرمود من هر شب رختخواب پدرم را مي انداختم و منتظر مي شدم تا بيايد وقتى در رختخواب مي رفت من بطرف خوابگاه خود ميرفتم يك شب پدرم دير آمد در جستجوى او بمسجد رفتم مردم خوابيده بودند. ديدم پدرم در مسجد به سجده رفته است صداى ناله‏اش را شنيدم كه مي گفت‏

سبحانك اللهم ربى حقا حقا سجدت لك يا رب تعبدا و رقا اللهم ان عملى ضعيف فضاعفه لى اللهم قنى عذابك يوم تبعث عبادك و تب على انك انت التواب الرحيم‏

 

 

 

. تهذيب ج 1 ص 289-  زراره گفت فرزند حضرت باقر سخت بيمار شد امام عليه السلام در يك طرف خانه بود هر كس به آن کودک نزديك مي شد مي فرمود دست به بچه نزنيد ضعف و ناتوانيش زياد مى‏شود انسان در اين حال (حال احتضار) از هميشه ضعيف‏ تر است هر كه به او دست به زند به ضررش كار كرده پس از فوت شدن بچه دستور داد دو چشم و چانه‏اش را ببندند.

آنگاه فرمود تا وقتى امر خدا نيامده ما ناراحت هستيم ولى وقتى امر خدا رسيد ديگر جز تسليم كار ديگرى نداريم. امر كرد روغن آوردند روغن زد و سرمه كشيد غذا خواست خودش با ديگران غذا خوردند. فرمود اين صبر جميل است دستور داد بچه را غسل دهند.

 جبه‏اى از خز و رداى خزى با عمامه خز پوشيد خارج شد و بر او نماز خواند.

 

 

كافى- ابى عبيده گفت من با حضرت باقر همسفر بوديم من اول سوار مي شدم بعد ايشان سوار مي شدند همين كه سوار مي شد و قرار مي گرفتيم سلام مي كرد و شروع به احوال و مصافحه مي كرد مثل دو نفر كه مدتى يك ديگر را نديده‏اند.

موقع پائين شدن اول ايشان پائين مى‏آمد وقتى من هم پائين مي شدم باز سلام مي كرد و احوال مي پرسيد مثل كسى كه مدتى است دوستش را نديده عرض كردم آقا شما كارى مي كنيد كه كسى قبلا نكرده يك بار هم زياد است.

فرمود نميدانى چقدر مصافحه (دست دادن) ثواب دارد مؤمنين وقتى يك ديگر را مى‏بينند و دست در دست يك ديگر ميگذارند پيوسته گناهان آنها ميريزد چون برگ درخت خداوند آنها را مورد توجه خويش قرار ميدهد تا از يك ديگر جدا شوند.

حضرت صادق فرمود روزى خدمت پدرم رسيدم هشت هزار دينار به فقراء مدينه صدقه ميداد يك خانواده كه تعداد آنها يازده نفر شده بود و همه برده بودند آزاد كرد.

 

 

كافى- ميمون قداح گفت حضرت باقر بمن فرمود بخوان گفتم از چه چيز بخوانم فرمود از سوره نهم در جستجوى سوره نهم قرآن شدم فرمود بخوان از سوره يونس اين آيه را خواندم لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى‏ وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ.

فرمود كافى است. پيغمبر اكرم (صلوات الله علیه و آله) فرمود تعجب مي كنم وقتى قرآن مي خوانم چرا پير نمي شوم؟

 

 

كافى- ابو الجارود گفت حضرت باقر فرمود هر وقت حديثى بشما گفتم مدرك آن را از قرآن بخوانيد در ضمن حديث فرمود خدا نهى كرده از پر حرفى و از بين بردن مال و زياد سؤال كردن.

عرضكردند آقا مدرك اين فرمايش از قرآن چيست؟ فرمود اين آيه‏ لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ « سوره نساء آيه 114 » و فرموده وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً « نساء آيه 5» و ميفرمايد و لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ « مائده آيه 101 ».

 

كتاب زهد حسين بن سعيد اهوازى مينويسد حضرت صادق علیه السلام فرمود در كتاب پيغمبرصلوات الله علیه و آله است كه هر گاه بردگان را به كار وا مي داريد اگر دشوار بود، با آنها كمك كنيد.

وقتى پدرم آنها را به كارى وا مي داشت ميگفت صبر كنيد، مى‏آمد نگاه ميكرد اگر كار سنگين بود مي گفت بسم الله و با آنها كمك ميكرد اگر سبك بود از آنها جدا مي شد.

 

 

امالى شيخ طوسى ص 50 – به حضرت باقر علیه السلام عرض شد چگونه صبح کرديد؟

فرمود صبح كرديم در حالى كه غرق در نعمتيم ،سراپا گناه ؛ خداوند اظهار لطف ميفرمايد بما با نعمتهايش ، ولى ما فاصله ميگيريم از او با معصيتها. ما به او محتاجيم ولى او از ما بى‏نياز.

 

 

كافى ج 6 ص 339 - عبد الله بن سليمان گفت از حضرت باقر علیه السلام راجع به پنير پرسيدم فرمود از خوراكى پرسيدى كه من دوست دارم يك درهم بغلام داده فرمود برو پنير بخر پنير خريد و آورد صبحانه را خدمت ايشان ميل كردم.

 

 

كافى- عبد الله بن قيس ماصر خدمت حضرت باقر رسيده عرضكرد چرا ميت را غسل جنابت ميدهند فرمود جواب تو را نميدهم. از خدمت امام رفت در بين راه به يكى از شيعيان برخورده گفت تعجب است از شما شيعيان كه اين شخص را دوست داريد و از او اطاعت ميكنيد، اگر شما را بپرستش خود دعوت كند مى‏پذيريد من يك مسأله از او پرسيدم جوابى نداشت بدهد. سال بعد همان مسأله را سؤال كردم فرمود نمي گويم.

عبد الله بن قيس ماصر به يكى از اصحاب خود گفت تو با شيعيان رفت و آمد كن و اظهار علاقه به ايشان بنما و از من بيزارى بجوى و مرا لعنت كن. ايام حج كه رسيد بيا وسائل سفر حج ترا فراهم كنم. از شيعيان بخواه ترا ببرند پيش محمد بن على وقتى آنجا رفتى بپرس چرا ميت را غسل جنابت ميدهند.

آن مرد با شيعيان رفت و آمد پيدا كرد تا ايام حج در اين برخوردها واقعا به مذهب آنها علاقمند شد و اين مذهب را از روى حقيقت پذيرفت ولى جريان را به عبد الله بن قيس نگفت مبادا از دادن مخارج حج خود دارى كند وقتى ايام حج شد پيش عبد الله رفت پول يك حج به او داد به راه افتاد به مدينه كه رسيد دوستانش گفتند تو در منزل باش تا با امام در باره‏ات صحبت كنيم و اجازه بگيريم.

وقتى خدمت حضرت باقر علیه السلام  رسيدند فرمود کجاست دوستتان با او به انصاف رفتار نكرديد عرض كردند نمي دانستيم آوردن او صحيح است يا نه. امام يك نفر را دنبال او فرستاد. وقتى وارد شد امام فرمود مرحبا به تو وضعى كه حالا دارى از نظر اعتقاد بهتر است يا آن وضعى كه سابق داشتى. عرض كرد سابق وضعى نداشتم. فرمود صحيح است اما عبادت سابق برايت سبك‏تر بود از حالا زيرا حق سنگين است و شيطان موكل بر شيعيان ما است ولى ساير مردم نفس خودشان براى گمراهى آنها كافى است اكنون بتو ميگويم آنچه عبد الله ابن قيس از تو خواسته قبل از اينكه سؤال كنى اختيار را بتو ميدهم خواستى بعبد الله بگو نخواستى نگو.

خداوند فرشتگانى را مامور خلقت نموده وقتى بخواهد يك نفر را بوجود آورد بآنها دستور ميدهد از همان خاكى كه در اين آيه فرموده مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى‏ بردارند نطفه را بآن خاكى كه‏ از آن مى‏آفريند مخلوط كنند پس از چهل روز كه در رحم جا ميگيرد.

وقتى چهار ماه تمام شد عرض ميكنند خدايا چه اراده كرده‏اى بيافرينى هر نوع كه اراده كرده باشد از نر يا ماده سفيد يا سياه بآنها دستور ميدهد وقتى روح از بدن خارج شود اين نطفه نيز عينا خارج مى‏شود هر چه باشد كوچك يا بزرگ نر باشد يا ماده بهمين جهت ميت را غسل جنابت ميدهند.

آن مرد عرض كرد نه بخدا اين جريان را به پسر قيس ماصر نميگويم هرگز. فرمود ميل خودت.

 

 

                        زندگانى امام سجادعلیه السلامو امام محمد باقرعلیه السلام، ترجمه بحار الأنوار ،ص:217

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید