یا صاحب الزمان ولادت امام رئوف بر شما مبارک / ذکر مناقب حضرت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 
زندگينامه پیامبر و اهل بیت علیهم السلام - زندگینامه امام رضا علیه السلام
 
 
 
ابو اسماعيل هندى گفت: در هند شنيدم خداوند روى زمين حجتى دارد در جستجوى او بر آمدم تا مرا راهنمائى بحضرت رضا عليه السّلام كردند خدمت آن جناب رسيدم با اينكه يك كلمه عربى ياد نداشتم بزبان هندى سلام كردم با همان لهجه خودم جواب داد، من بزبان هندى با ايشان صحبت ميكردم آن جناب نيز بهمان زبان جوابم را ميداد.
عرض كردم من در هند شنيدم خداوند در ميان عرب حجتى قرار داده در جستجوى او بر آمدم، بزبان هندى فرمود آرى من همان حجت هستم بعد فرمود هر چه مايلى بپرس. هر سؤالى داشتم پرسيدم وقتى خواستم از جاى حركت كنم عرض كردم من عربى ياد ندارم از خدا بخواه مرا باين زبان مطلع گرداند تا
 بتوانم صحبت كنم دست مبارك خود را بر روى لبهاى من ماليد از همان دم شروع كردم بعربى صحبت كردن.
 
 
حسن بن علي بن يحيى گفت: كنيزم دو جامه‏ى ابريشم بافت در سفر مكه برايم گذاشت و تقاضا كرد در همان دو احرام ببندم بغلام خود دستور دادم آن دو جامه را داخل چمدانم بگذارد. بمحلى كه بايد احرام بست كه رسيدم آن دو پارچه را خواستم براى احرام بعد در دلم گذشت كه گمان نميكنم صحيح باشد در چنين پارچه‏اى احرام ببندم بهمين جهت با پارچه ديگرى احرام بستم بمكه رسيدم نامه‏اى براى حضرت رضا عليه السّلام نوشتم و چيزهائى نيز تقديم كردم ولى فراموشم شد كه راجع بجامه ابريشمى بپرسم جايز است با آن احرام ببندند يا نه. طولى نكشيد هر چه سؤال كرده بودم جوابش آمد و در آخر نامه نوشته بود اشكالى ندارد كه با پارچه ابريشم بافت احرام ببندند.
 
 
علي بن حسين بن يحيى گفت: برادرى داشتم كه مذهب مرجئه را داشت بنام عبد اللَّه و هميشه بر ما خورده ميگرفت نامه‏اى براى حضرت رضا عليه السّلام نوشتم و شكايت او را كرده تقاضا نمودم برايش دعا فرمايد. در جواب نوشت بزودى برميگردد بمذهبى كه تو دوست دارى و او از دنيا نخواهد رفت مگر با دين خدا كه بزودى از كنيزى كه دارد برايش پسرى متولد مى‏شود.
علي بن الحسين گفت كمتر از يك سال طول كشيد كه برگشت بمذهب حق او امروز از بهترين فاميل و خانواده ما است و پس از فرمايش امام از كنيزى برايش همين پسر بچه متولد شد.
 
 
 
ابو محمّد رقى گفت: خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده سلام كردم شروع كرد با من بصحبت و سؤال كردن در بين فرمود ابو محمّد خداوند بنده مؤمنى را ببلائى گرفتار نميكند كه در آن بلا صبر كند مگر اينكه باندازه شهيدى باو پاداش خواهد داد. گفت قبل از فرمايش امام صحبتى از بيمارى و مرض در كار نبود اين سخن امام را بى‏مناسبت دانستم با خود حرفى زدم كه شرمنده‏ام. گفتم با مردى كه باو احترام مى‏گذارم صحبت ميكنم ولى در بين سخن از بيمارى بميان مى‏آورد با اينكه جاى اين حرف نيست.
امام را وداع كرده از خدمتش مرخص شدم و بدوستان خود رسيدم حركت كرده بودند از همان شب پايم درد گرفت با خود گفتم اين بواسطه عيبجوئى است كه كردم فردا صبح ورم كرد و پيوسته ورمش شديد ميشد يادم از فرمايش امام آمد بمدينه كه رسيدم چرك كرد و جراحت بزرگى شد كه خوابم نمى‏برد و دوستانم را از خواب انداخته بودم فهميدم آن فرمايشى كه سخن از بيمارى بميان آورد بواسطه همين پيش آمد بود. بيش از پانزده ماه بسترى بودم.
راوى گفت بعد خوب شد سپس در هر دو پا گرفتار اين بيمارى شد و از دنيا برفت.
 
 
 
 
 احمد بن عمره گفت: خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفتم زنم حامله بود عرض كردم يا ابن رسول اللَّه من وقتى آمدم زنم حامله بود دعا بفرمائيد خداوند پسرى بمن عنايت كند فرمود او پسر است ولى اسمش را عمر بگذار عرضكردم من تصميم دارم علي بگذارم و بخانواده‏ام نيز سفارش همين اسم را كرده‏ام.
فرمود: نه. عمر بگذار.
وارد كوفه شدم فرزندى برايم متولد شده بود كه علي نام داشت ولى نام او را عوض كردم عمر گذاشتم همسايگان گفتند ديگر هر چه در باره تو بگويند قبول نميكنيم فهميدم امام عليه السّلام صلاح مرا بهتر متوجه بود از خودم.
 
 
 
خرايج: بكر بن صالح گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده عرضكردم زنم خواهر محمّد بن سنان است كه حامله است دعا بفرمائيد كه خداوند پسرى بمن ارزانى فرمايد. فرمود زنت دوقلو ميزايد در موقع خارج شدن با خود تصميم گرفتم اسم آن دو را محمّد و علي بگذارم مرا صدا زده فرمود يكى را علي نام بگذار و ديگرى را ام عمر. وارد كوفه شدم خداوند بمن يك پسر و يك دختر داده بود همان طورى كه دستور داد آنها را نام گذاشتم. بمادرم گفتم ام عمر
چيست گفت مادر من نامش ام عمر بوده.
 
 
 
مسافر گفت بحضرت رضا عرض كردم در خواب ديدم صورت قفسى را روى زمين كه چهل جوجه داخل آن بود فرمود اگر راست بگوئى از ما خانواده شخصى خروج خواهد كرد كه چهل روز بيشتر زندگى نميكند.
ابراهيم طباطبا قيام كرد و چهل روز قيام او طول كشيد.
 
 
 
 
وشاء از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرد كه در خراسان فرمود وقتى مرا خواستند از مدينه خارج كنند خانواده‏ام را جمع كرده گفتم برايم گريه كنند تا گريه آنها را بشنوم بعد دوازده هزار دينار بآنها دادم سپس گفتم من ديگر از اين سفر بر نميگردم.
 
 
 
 
 
عبد اللَّه بن شبرمة گفت: حضرت رضا عليه السّلام از ما رد شد در حالى كه ما در مورد امامت آن آقا بحث ميكرديم پس از اينكه خارج شد من و تيم بن يعقوب سراج كه از اهالى برمه بود در خدمت آن جناب بوديم ولى هر دو زيدى مذهب و مخالف امامت ايشان بوديم وقتى ميان بيابان رسيديم ناگهان گله‏اى آهو پيدا شد حضرت رضا اشاره بيك بره آهو نمود آمد تا روبروى امام عليه السّلام ايستاد حضرت رضا جلو رفت و سر او را با دست ماليد و بلند كرده بدست غلام خود داد بره آهو دست و پا ميزد كه برگردد پيش همراهان خود. امام عليه السّلام با او سخنى گفت كه آرام شد.
بعد فرمود: عبد اللَّه ايمان نمى‏آورى. عرض كردم چرا آقا شما امام و حجت خدا بر خلق من از مذهبى كه داشتم توبه كردم بعد به آهو فرمود برگرد.
آهو رفت در حالى كه از چشمانش اشك جارى بود خود را بامام عليه السّلام ماليد و صدائى كرد. حضرت رضا فرمود: مى‏دانى چه ميگويد؟ عرض كردم خدا و پيغمبر و فرزند پيامبر مى‏دانند فرمود: مى‏گويد مرا خواستى اميدوار شدم كه از گوشتم خواهى خورد وقتى دستور دادى برگردم محزون شدم.
 
 
 
اسماعيل بن مهران گفت: روزى من و احمد بزنطى در باره سن حضرت رضا با هم در صرياء بحث كرديم احمد گفت وقتى خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيديم يادم بياور در اين مورد از خود آن جناب سؤال كنيم من بارها تصميم داشته‏ام بپرسم ولى فراموشم شده.
خدمت آن جناب رسيده سلام كرديم اولين حرفى كه فرمود به احمد گفت:
چند سال دارى عرض كرد سى و نه سال فرمود اما من چهل و چهار سال دارم.
 
 
 
 
حسن بن علي وشاء گفت: در مرو پيش مردى بودم و بهمراه ما مردى واقفى مذهب نيز بود باو گفتم از خدا بترس منهم مثل تو بودم بعد خداوند دلم را بنور ولايت روشن كرد روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگير و غسل كن و دو ركعت نماز بخوان از خدا بخواه كه در خواب ترا راهنمائى كند كه امام را بشناسى وقتى بخانه آمدم نامه حضرت رضا جلوتر رسيده بود كه در آن مرا امر ميكرد آن مرد را دعوت بامامت ايشان نمايم پيش او رفته گفتم خدا را ستايش كن و از او بخواه راهنمائيت كند جريان نامه حضرت رضا را برايش توضيح داده گفتم همان كارى كه توصيه كردم راجع بروزه و دعا فراموش نكن.
روز شنبه سحرگاه پيش من آمده گفت: گواهى ميدهم كه او امامى است كه اطاعتش واجب است پرسيدم از كجا فهميدى گفت: ديشب حضرت رضا در خوابم آمد فرمود: ابراهيم بخدا بايد بحقيقت اعتراف كنى چنين خيال مكن كه كسى جز خدا از حال او خبر ندارد.
 
 
 
 
فضل بن يونس گفت: ما بقصد مكه خارج شديم بمدينه كه رسيديم هارون الرشيد در آنجا بود تصميم حج داشت حضرت رضا عليه السّلام بديدن من آمد در موقعى كه گروهى از دوستان حضور داشتند و سفره گسترده بود.
غلام آمده گفت: مردى بنام ابو الحسن اجازه ميخواهد. گفتم اگر همان ابو الحسن كه من ميشناسم باشد تو آزادى. از اطاق بيرون شدم ديدم حضرت رضا عليه السّلام است عرض كردم بفرمائيد داخل شد پس از غذا فرمود امير المؤمنين براى حسين بن زيد ده هزار دينار بتو حواله داده اين پول را باو بده عرضكردم قسم بخدا چنين پولى پيش من ندارد اگر اين پول را بدهم از دستم خواهد رفت اگر شما صلاح بدانيد هر چه بفرمائيد انجام ميدهم. فرمود: اين پول را باو بده بتو برگشت خواهد كرد قبل از اينكه بوطن خود برسى آن پول را دادم همان طورى كه فرموده بود بمن برگشت كرد.
 
 
 
احمد بن عمر حلال گفت بحضرت رضا عليه السّلام عرض كردم فدايت شوم من از اين شخص بر شما بيم دارم (منظورش هارون بود) فرمود مرا از طرف او هيچ ناراحتى نخواهد رسيد خداوند سرزمين‏هائى دارد كه طلا در آنجا ميرويد خداوند اين سرزمين را بوسيله ضعيف‏ترين موجودات نگهدارى ميكند اگر فيل هم بخواهد از آنجا عبور كند نميتواند.
وشاء گفت: من از امام سؤال كردم آن سرزمين كجاست قبل از اين سؤال حديث را شنيده بودم گفتند بين بلخ و تبت است كه در آنجا طلا ميرويد در آن سرزمين مورچه‏هاى بزرگى شبيه سنگ وجود دارد كه طوقى در گردن دارند پرنده از آنجا عبور نميكند چه رسد بديگران، شب در لانه خود مخفى ميشوند و روز بيرون مى‏آيند گاهى بوسيله مركب‏هاى سوارى كه سى فرسخ را در يك شب طى ميكنند از اين محل عبور مى‏نمايند بدون اينكه به آنها آب و علفى بدهند بارشان را سنگين ميكنند و از اين سرزمين خارج ميگردند. مورچه‏ها از قافله تعقيب ميكنند بهر چه برسند پاره پاره مى‏كنند مثل باد در راه رفتن سرعت دارند گاهى بوسيله گوشتى كه قبلا آماده كرده‏اند اين مورچه‏ها را سرگرم ميكنند در سر راه براى آنها ميريزند و گر نه در صورتى كه بآنها برسند خود و مال سوارى آنها را پاره پاره مى‏كنند.
 
 
 
 
صفوان بن يحيى گفت: در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم در مدينه با چند نفر از كنار شخصى كه نشسته بود رد شديم آن شخص گفت اين امام رافضيان است عرض كردم شنيديد چه گفت آن مرد فرمود چرا او مؤمنى است كه در راه تكميل ايمان است شب دعا كرد براى او دكانش آتش گرفت و دزدها بقيه سرمايه‏اش را بردند فردا صبح او را خدمت حضرت رضا عليه السّلام ديدم با خضوع نشسته بود امام دستور داد باو كمك كردند. بعد فرمود صفوان اين مؤمنى است كه در راه تكميل ايمان است و جز آنچه ديدى چيزى بصلاح او نبود.
 
 
 
محمّد بن زيد گفت: در خدمت حضرت رضا بودم آن موقعى كه وليعهد مأمون بود مردى از خوارج كه در دست كاردى مسموم داشت وارد شد او بدوستان خود گفته بود ميروم پيش اين كسى كه مدعى است پسر پيغمبرم و ولى عهد مأمون شده ببينم چه دليلى براى اين كار خود دارد.
اگر دليل قانع‏كننده‏اى داشت قبول ميكنم و گر نه مردم را از دستش آسوده نمايم.
وارد شد. حضرت رضا باو فرمود جواب سؤالت را مى‏دهم مشروط بر اينكه يك شرط را بپذيرى.
گفت چه شرط. فرمود بشرط اينكه اگر جواب سؤالت را دادم و قانع شدى كاردى كه در آستين پنهان كرده‏اى بشكنى و دور بيندازى. مرد خارجى مذهب (غالی)متحير ماند و كارد را خارج نموده دسته‏اش را شكست.
آنگاه پرسيد چرا ولايتعهدى اين ستمگر را پذيرفتى با اينكه آنها را كافر ميدانى؟ و تو پسر پيامبرى چه واداشت شما را بر اين كار. فرمود بگو ببينم اينها در نظر تو كافرند يا عزيز مصر و اطرافيانش مگر اينها بوحدانيت‏
خدا قائل نيستند با اينكه آنها نه خدا را ميشناختند و نه موحد بودند يوسف پسر يعقوب پيغمبر و پدرش نيز پيامبر بود بعزيز مصر كه كافر بود گفت: مرا وزير دارائى خود قرار ده كه مردى وارد و امين هستم و با فرعونها نشست و برخاست ميكرد. من از اولاد پيامبرم مرا باين كار مجبور كرد و بزور مرا وادار كرد چرا كار مرا نمى‏پسندى و از من خوشت نمى‏آيد. گفت ايرادى بر شما نيست من گواهى ميدهم كه تو پسر پيامبرى و راست ميگوئى.
 
 
 
 
ريان بن صلت گفت: خدمت حضرت رضا عليه السّلام در خراسان رسيدم با خود گفتم. سؤالى راجع بدينارهائى كه بنام خودش سكه زده شده، ميكنم.
همين كه وارد شدم بغلامش فرمود ابو محمّد مايل است از دينارهائى كه نام من بر آن نقش شده داشته باشد سى دينار بياور غلام آورد من گرفتم. بعد با خود گفتم اى كاش از لباس‏هاى خود جامه‏اى بمن ميداد. در اين موقع رو بغلام خود نموده فرمود بگو لباسهاى مرا نشويند همان طور بياورند اينجا. يك پيراهن و با شلوار و يك جفت نعلين آوردند و بمن دادند.
 
 
 
 
كلينى با چند واسطه نقل ميكند. در همان سالى كه هارون براى حج آمده بود حضرت رضا عليه السّلام از مدينه خارج شد تا رسيد در طرف چپ راه بكوهى بنام فارع. امام عليه السّلام نگاهى كرده فرمود سازنده فارع و خراب‏كننده آن را قطعه قطعه ميكنند. ما نفهميديم معنى فرمايش ايشان چيست.
وقتى هارون باين محل رسيد فرود آمد يحيى بن جعفر برمكى بالاى كوه رفت و دستور داد در آنجا برايش يك كوشكى بسازند پس از مراجعت از مكه بهمان محل رفت و دستور داد آن را ويران كنند وقتى بعراق رسيد جعفر را كشتند و پاره پاره كردند.
 
 
برگرفته از کتاب شریف بحارالانوار - زندگی امام رضا علیه السلام
 
 
 
 
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید