قطره ای از معجزات جوادالائمه علیه السلام مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
زندگينامه پیامبر و اهل بیت علیهم السلام - زندگینامه امام جوادعلیه السلام
                        
معجزات امام جواد عليه السلام
 
 
 
 
بصائر الدرجات- ص 238- على بن اسباط گفت حضرت جواد عليه السّلام وارد اطاق شد من با دقت تمام بقد و قامت امام تماشا ميكردم تا براى دوستان خود در مصر توصيف نمايم در اين موقع بسجده رفت سپس فرمود خداوند همان طورى كه نبوت و پيامبرى را بر مردم ثابت ميكند امامت را نيز ثابت مى‏نمايد در اين آيه مى‏فرمايد:
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا « سوره مريم آيه 13» و در اين آيه ميفرمايد: فلما بَلَغَ أَشُدَّهُ « سوره يوسف آيه 22» وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً « سوره احقاف آيه 15» طبق اين آيات جايز است مقام علم و حكمت باو داده شود در كودكى و يا در چهل سالگى.
 
 
 
بصائرالدرجات - ابراهيم بن محمّد گفت: حضرت جواد برايم نامه‏اى نوشت و دستور داده بود كه نامه را نگشايم تا وقتى يحيى بن ابى عمران از دنيا رود. چند سال اين نامه دست من ماند روزى كه يحيى بن ابى عمران از دنيا رفت نامه را گشودم در آن نوشته بود: تو جانشين او هستي آنچه او مى‏كرد بايد انجام دهى مضمون نامه چنين بود:
يحيى و اسحاق دو فرزند سليمان بن داود نقل كردند كه ابراهيم اين نامه در حضور مردم روزى كه يحيى بن ابى عمران فوت شد در كنار قبر او خواند ابراهيم مى‏گفت بزنده بودن خود تا بعد از فوت يحيى اطمينان داشتم (زيرا امام فرموده بود يحيى زنده است نامه را بگشا).
 
 
بصائر- محمّد بن حسان از علي بن خالد كه زيدى مذهب بود نقل كرد كه‏ گفت من سامرا بودم شنيدم مردى با غل و زنجير از اطراف شام آورده‏اند و در اينجا زندانى است مى‏گفتند او ادعاى نبوت كرده مراجعه به نگهبانان كردم و از آنها اجازه گرفته پيش آن مرد رفتم ديدم مرد فهميده‏ايست. گفتم جريان چه بود چرا زندانى شدى. گفت من در شام بعبادت و راز و نياز با پروردگار خود اشتغال داشتم در محلى كه معروف برأس الحسين بن علي بن ابى طالب است.
يك روز كه مشغول عبادت بودم ناگاه شخصى جلو من ايستاده گفت حركت كن برويم. من با ايشان رفتم يك مرتبه ديدم در مسجد كوفه هستم. فرمود اين مسجد را ميشناسي؟ عرضكردم بلى مسجد كوفه است ايشان نماز خواند من هم خواندم. چيزى نگذشت كه ديدم در مسجد مدينه هستم باز با هم نماز خوانديم و صلوات بر پيغمبر اكرم فرستاد و زيارت كرد در اين بين ديدم در مكه هستيم در خدمت آن آقا تمام مراسم زيارت خانه خدا را انجام دادم بعد متوجه شدم كه در محل قبلى خود همان شام هستم آن آقا رفت.
گفت سال بعد باز ايام حج كه رسيد ديدم آن شخص آمد و تمام كارهاى سال گذشته را انجام داديم همين كه از اعمال مكه فارغ شديم و مرا بشام برگرداند تا خواست از من جدا شود عرضكردم ترا قسم به آن خدائى كه چنين قدرتى در اختيارت گذاشته بگو ببينم شما كه هستى. مدتى سر به زير انداخت سپس سر برداشته نگاهى به من كرد و فرمود: من محمّد بن على بن موسى هستم.
اين جريان منتشر شد تا بگوش محمّد بن عبد الملك زيات (وزير معتصم) رسيد مأمور فرستاد مرا در غل و زنجير كرده بعراق آوردند و چنين كه مشاهده مى‏كنى زندانى هستم.
باو گفتم: خوب است تو اصل داستان و جريان خود را براى محمّد بن عبد الملك بنويسى گفت به چه وسيله اين كار را بكنم. من برايش كاغذ و قلم آوردم داستان خود را براى محمّد بن عبد الملك نوشت.
محمّد بن عبد الملك در زير همان نامه نوشته بود بگو: بهمان كسى كه ترا در يك شب از شام بكوفه و از كوفه بمدينه و از آنجا تا مكه برد و بعد برگرداند بجاى اولت از زندان هم خارجت كند.
علي بن خالد گفت از وضع او ناراحت شدم و دلم به حالش سوخت ؛ گفتم صبر كن تا ببينى چه مى‏شود ولى يك روز صبح كه رفتم از حالش جويا شوم ديدم سربازان و نگهبانان و زندان بانان و گروهى از اطرافيان اين طرف و آن طرف را مى‏گردند، پرسيدم چه خبر است. گفتند آن مردى كه ادعاى نبوت كرده بود از شام آورده بودند از ديشب گم شده نميدانيم به زمين فرو رفته يا او را كبوترى به آسمان برده.( علي بن خالد چنانچه توضيح داديم قبلا زيدى مذهب بود كه پس از اين جريان امامى و شيعه شد با اعتقادى كامل.)
 
 
از کتاب شریف خرايج-  ابو هاشم جعفري گفت: خدمت ابو جعفر ثانى (حضرت جواد) رسيدم سه نامه داشتم كه هيچ كدام فرستنده آنها معين نبود خودم هم نمى‏دانستم نامه‏ها مال كيست. خيلى افسرده بودم از اين وضع. امام جواد عليه السّلام يكى از نامه‏ها را برداشته فرمود: اين نامه ريان بن شبيب است نامه ديگر را برداشت فرمود اين نامه از محمّد بن ابى حمزه است نامه سوم را فرمود اين نامه فلان كس است. آن وقت من متوجه شدم و يادم آمد كه نامه‏ها از كيست. در اين موقع نگاهى بمن نموده لبخندى زد.
 
 
خرايج- حميرى نقل كرد كه ابو هاشم گفت كه حضرت جواد بمن سيصد دينار داد در يك كيسه فرمود آنها را بده به فلان پسر عمويم. او خواهد گفت مرا راهنمائي كن مى‏خواهم فلان جنس را بخرم او را راهنمائى كن.
گفت ؛ پولها را باو دادم از من درخواست كرد فروشنده‏اى را معرفى كنم كه از او جنس بخرد من او را راهنمائى كردم.
 
 
خرايج- ابو هاشم گفت ساربان من درخواست كرد كه با حضرت جواد صحبت‏ كنم تا او را بكارى از كارهاى خود بگمارد من خدمت آن جناب رسيدم تا آن تقاضا را بكنم ديدم عده‏اى در خدمت ايشان هستند امكان صحبت كردن نيست.
سفره گسترده بود فرمود غذا ميل كن قبل از اينكه من تقاضائى بكنم فرمود غلام برو آن ساربانى كه ابو هاشم با خود آورده بياور او را جزء همكاران خود قرار ده.
 
 
خرايج- ابو هاشم گفت يك روز در باغى خدمت امام جواد عليه السّلام رسيده عرض كردم آقا من بخوردن خاك عادت كرده‏ام دعا كن خدا اين عادت را از من برطرف كند. امام عليه السّلام چيزى نفرمود. پس از چند روز فرمود: ابو هاشم عادت خاك خوردن از سرت رفت عرضكردم آقا اكنون كارى بنظرم بدتر از آن نيست (هيچ علاقه به آن كار ندارم).
 
 
خرايج- ابو هاشم گفت مردى خدمت حضرت جواد محمّد بن على بن موسى عليهم السّلام رسيد گفت يا ابن رسول اللَّه پدرم از دنيا رفته نميدانم ثروت خود را كجا پنهان نموده.
اكنون من عيال وارم و از دوستان شما هستم به دادم برسيد. 
فرمود پس از خواندن نماز عشا صلوات بر محمّد و آلش بفرست پدرت را در خواب خواهى ديد، خواهد گفت كه مالش را كجا پنهان كرده.
همين كار را آن مرد انجام داد پدر خود را در خواب ديد باو گفت پسرم اموال خود را در فلان محل پنهان كرده‏ام برو برادر و  ببر پيش پسر پيغمبر؛  بگو كه من بتو خبر دادم كجا است. رفت و آن پولها را برداشت و جريان را خدمت امام عليه السّلام عرض كرده، و گفت: خدا را ستايش مى‏كنم كه بشما چنين مقامى داده و برگزيده او هستيد.
 
 
 
 
خرايج- صالح بن عطيه اصحب گفت بحج رفته بودم. خدمت حضرت جواد رسيدم و شكايت از تنهائى كردم فرمود هنوز از مكه خارج نشده‏اى كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او برايت پسرى خواهد داد عرضكردم آقا شما هم تشريف مى‏آوريد با هم برويم (براى كنيز خريدن) فرمود آرى سوار شد و پيش برده فروش رفت اشاره به كنيزى نموده فرمود آن را بخر من همان كنيز را خريدم خداوند پسرم محمّد را از او بمن عطا فرمود.
 
 
خرايج- اميّة بن على قيسى گفت: من و حماد بن عيسى خدمت حضرت جواد عليه السّلام رسيديم تا خداحافظى كنيم فرمود تا فردا باشيد حركت نكنيد وقتى از خدمتش خارج شديم حماد گفت من كه بايد بروم چون اسباب و وسايل مرا برده‏اند و همراهانم رفته‏اند گفتم من هستم. حماد رفت همان شب سيلى آمد و حماد در آن سيل غرق شد. قبر او در محلى بنام سياله است.
 
 
خرايج- عمران بن محمّد اشعرى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم و كارهاى خود را انجام داده عرضكردم ام الحسن سلام رساند و تقاضا كرد يكى از جامه‏هاي خود را لطف فرمائيد كه با آن كفن كند. فرمود: ديگر احتياج ندارد. من از خدمتش مرخص شدم ولى معنى اين حرف را كه ديگر احتياجى ندارد نفهميدم بعد خبر آمد كه سيزده يا چهارده روز پيش از دنيا رفته است.
 
 
خرايج- محمّد بن سهل بن يسع گفت من ساكن مكه بودم بعد بمدينه رفتم.
خدمت ابو جعفر ثانى حضرت جواد رسيدم ميل داشتم از ايشان تقاضاى لباسى كنم كه بپوشم ولى موفق نشده خداحافظى كردم تصميم گرفتم خارج شوم گفتم نامه‏اى مينويسم و اين تقاضا را ميكنم.
نامه را نوشتم بمسجد رفتم تا دو ركعت نماز بخوانم و از خدا صد مرتبه در خواست كنم كه اگر صلاح است نامه را بفرستم در قلب من القا شود اگر به قلبم القا نشد نامه را پاره كنم در همين بين ديدم يك نفر كه جامه‏هائى را درون پارچه‏اى پيچيده از كاروانيان پيوسته جستجوى محمّد بن سهل قمى را ميكند بالاخره پيش من آمد گفت: اين لباسها را مولايت داده دو پيراهن است.
احمد بن محمّد گفت خدا شاهد است وقتى فوت شد من او را غسل دادم و در همان پيراهنها كفن كردم.
 
 
خرايج- احمد بن حديد گفت با قافله بعنوان برگزارى حج خارج شدم.
دزدها سر راه بر ما گرفتند و اموالمان را بردند. وارد مدينه كه شدم حضرت جواد را در بين راه ديدم در خدمت آن جناب به منزلش رفتم. جريان را عرض كردم مقدارى لباس برايم دستور داد بياورند و پولى نيز داد فرمود بين دوستان خود تقسيم كن به نسبت مقدارى كه دزد از آنها برده من تقسيم كردم ديدم آن پول كاملا مساوى با همان مقدارى بود كه از آنها دزديده بودند.
 
 
خرايج- يحيى بن ابى عمران گفت گروهى از اهالى رى خدمت حضرت جواد رسيدند ميان آنها مردى زيدى مذهب بود. آنها مسائلى سؤال كردند حضرت جوادعلیه السلام  به غلام خود فرمود دست اين مرد را بگير و خارج كن ؛ مرد زيدى گفت:
 «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه و انك حجة اللَّه» گواهى به وحدانيت خدا و پيامبرى محمّد مصطفي و امامت شما ميدهم.
 
 
 
 
زندگانى حضرت جواد و عسكریین(علیهم السلام)، ترجمه بحار الأنوار ،ص:27
 

 

 

نظرات  

 
0 #1 ابراهیم عابدینی ۱۹ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۵۱
سلام ودروود ورحمت وصلوات خداوندرحمن ورحیم بر خاندان اهل
بیت عصمت و طهارت محمد رسول الله وآل پاک محمد...
بااحترام وادب ، لطفا این قسمت از سجایای اخلاقی وکرامات آن بزرگواران را درایام ولادتشان اضافه نمایید.باسپاس وتشکر.
یاعلی
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید