مناقب و فضائل امام هادی علیه السلام مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 5
ضعیفعالی 
زندگينامه پیامبر و اهل بیت علیهم السلام - زندگی نامه امام علی النقی علیه السلام
مناقب و فضائل امام هادی علیه السلام
 
 
 
 
 
 
اعلام الورى- ص 343- سيد ابو طالب محمّد بن حسين حسينى گرگانى از پدر خود حسين بن حسن ...
از ابو هاشم جعفرى نقل كرد كه گفت: در مدينه بودم كه بغاء (يكى از سپهداران متوكل) در جستجوى
اعراب شود لشكر بمدينه رسيد حضرت هادى عليه السّلام فرمود: برويم ببينيم اين سپهدار ترك چگونه
صف آرائى كرده.
 
بيرون شديم ايستاديم تا سپاه آمد مردى از تركها از كنار ما گذشت حضرت هادى با او بزبان تركى
صحبت كرد مرد ترك از اسب پياده شد و سم مركب سوارى امام را بوسيد. من او را قسم دادم كه
اين مرد بتو چه گفت.
 
از من پرسيد اين مرد پيامبر است؟ گفتم: نه، گفت: مرا بنامى صدا زد كه در كودكى آن نام را
بر من گذاشته بودند در سرزمين ترك و كسى تا اين ساعت از آن نام اطلاع نداشت.
 
 
 
امالى شيخ طوسى- ج 4 ص 417- منصورى از عموى پدر خود نقل كرده كه گفت:
يك روز پيش متوكل رفتم مشغول شراب بود بمن نيز تعارف كرد گفتم: سرورم تا كنون
شراب ننوشيده‏ام گفت: تو با على بن محمّد شراب ميخوردى.
 
گفتم: نميدانم آنچه در دست دارى برايت چه زيانى دارد ولى اين سخن تو او را زيانى
نميرساند اين حرف را بحضرت هادى عرض نكردم.
 
گفت: يك روز فتح بن خاقان بمن گفت: متوكل مرا دستور داده در جستجو باشم
مالى را كه از قم براى على بن محمّد مى‏آورند بگيرم و جريان را باو گزارش دهم
تو بگو از كدام راه مى‏آورند تا من بآن طرف نروم و از آن راه فاصله بگيرم
خدمت امام عليه السّلام رسيدم ديدم چند نفر هستند كه صلاح نميدانستم پيش آنها صحبت كنم.
 
در اين موقع امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود: خير است چرا پيغام اولى را نرساندى
(كه متوكل گفت: با على بن محمّد شراب ميخوردى) گفتم: آقا شما را پاكتر از اين حرفها ميدانم
فرمود: پولها را از قم امشب مى‏آورند ولى دست مأموران متوكل بآن نخواهد رسيد امشب را
همين جا باش.
 
پاسى كه از شب گذشت امام عليه السّلام مشغول عبادت شد ناگاه ركوع خود را بوسيله سلام قطع كرده
بمن فرمود:
آن مرد پولها را آورده خادم او را مانع مى‏شود از اينكه پيش من بيايد برو بيرون هر چه آورده بگير.
خارج شدم ديدم زنبيلى در دست دارد كه آنچه آورده در همان زنبيل نهاده زنبيل را گرفتم و خدمت امام آوردم.
 
فرمود: برو باو بگو آن جبه‏ى را كه زن قمى گفت از مادر بزرگم يادگار پيش من مانده و بتو داد
براى ما بياورى بده.
خارج شدم و جريان را باو گفتم جبه‏اى بمن داد خدمت امام آوردم. فرمود: جبه را ببر بگو
همان جبه‏ى خودمان را بده
كه با اين عوض كردى. وقتى بآن مرد گفتم.
 
 
 
گفت: درست است دخترم از آن جامه خوشش آمد و با اين عوض كرد و من ميروم و آن را مى‏آورم.
فرمود:
برو باو بگو خداوند مال ما را حفظ ميكند جبه ما را از شانه خود بيرون آور. خارج شدم و جبه را از
شانه‏اش كشيدم.
آن مرد بيهوش شد. بعد خدمت امام عليه السّلام رسيده گفت: من در مورد امامت شما مشكوك بودم
اينك برايم يقين حاصل شد.
 
 
 
امالى شيخ طوسى- فحام از كافور خادم اين حديث را نقل كرده گفت:
 
در اطراف امام عليه السّلام گروهى از صنعتگران بكار اشتغال داشتند آن محل شبيه‏ دهى بود.
 
يونس نقشبند با حضرت امام على النقى رفت و آمد داشت و خدمتكارى آن جناب را مينمود
يك روز در حالى كه لرزه تنش را فرا گرفته بود وارد شد.
 
عرض كرد: آقا من خانواده خود را بشما ميسپارم. فرمود: مگر چه شده؟
 
گفت: تصميم دارم فرار كنم. با لبخند فرمود؛ براى چه.
 
گفت: موسى بن بغا يك نگين بسيار قيمتى برايم فرستاد كه روى آن نقش بياندازم شروع بكار كردم
ولى نگين دو نصف شد حالا فردا قرار است نگين را باو بدهم شما ميدانيد صاحب نگين موسى بن بغا است
يا هزار تازيانه خواهد زد و يا مرا ميكشد، فرمود: برو بخانه‏ات فردا بخير خواهد گذشت.
 
فردا صبح با لرزه آمده گفت: اينك پيكى از طرف موسى بن بغا آمده انگشتر را ميخواهد فرمود:
تو برو پيش او جز خوبى چيزى نخواهى ديد. گفت: آقا باو چه بگويم. امام عليه السّلام لبخندى زده فرمود:
برو ببين چه ميگويد. گفتم: كه جز خير چيزى نخواهى ديد.
 
يونس رفت ولى بلافاصله با خنده برگشت. گفت: غلام پيغام آورد كه زنان بر سر نگين انگشتر
با هم اختلاف كرده‏اندممكن است آن نگين را دو قسمت كنى اگر چنين كارى بكنى بتو جايزه گرانى خواهم داد.
 
امام عليه السّلام گفت: خدايا ترا حمد كه ما را از ستايشگران واقعى خود قرار داده‏اى. خوب بگو ببينم
چه در جواب او گفتى. جوابداد گفتم: بايد مرا چند روز مهلت دهى تا با فكر ببينم چكار بايد بكنم فرمود: خوب جواب داده‏اى.
 
 
 
 
امالى شيخ طوسى- كافور خادم گفت: امام على النقى عليه السّلام بمن فرمود:
 
فلان سطل را در فلان محل برايم بگذار تا براى نماز وضو بگيرم
مرا از پى كارى فرستاده فرمود: وقتى برگشتى اين كار را بكن تا موقعى كه من آماده نماز ميشوم حاضر باشد.
آن جناب براى خواب به بستر خود رفت. من دستور ايشان را فراموش كردم.
 
شب سردى بود. احساس كردم امام عليه السّلام براى نماز حركت كرد بيادم آمد كه من سطل را نگذاشته‏ام.
از آن محل دور شدم مبادا مورد سرزنش مولا قرار گيرم ولى ناراحت شدم از اينكه ايشان بايد با زحمت
ظرف را پيدا كند.در اين هنگام با خشم صدا زده گفتم بخدا پناه ميبرم حالا چه بهانه‏اى دارم كه بگويم
فراموش كرده‏ام بالاخره چاره‏اى نبود جوابدادم
و با ترس خدمت آن جناب رسيدم. فرمود: مگر نميدانى كه من هميشه با آب سرد وضو ميگيرم
برايم آب را گرم كرده‏اى و در سطل ريخته‏اى.
 
گفتم: بخدا من سطل و آب را نگذاشته‏ام. فرمود: ستايش خدا را. بخدا قسم چيزى را كه بر ايمان حلال شمرده‏اند رها نميكنم
و لطف خدا را رد نمينمايم خداوند را سپاس ميگذارم كه ما را از فرمانبرداران خويش قرار داد و توفيق عنايت فرمود
بر عبادت خود پيامبر اكرم ميفرمود: خداوند خشم ميگيرد بر كسى كه از كار مباح و جايزى را روی گردان باشد.
 
 
امالى شيخ طوسى- منصورى از عموى پدر خود نقل كرد كه گفت:
 
روزى خدمت امام هادى عليه السّلام رسيده عرضكردم: آقا اين مرد مرا كنار زده و حقوقم را قطع نموده
و باعث ناراحتى من شده است خيال نميكنم چيزى او را بر اين كار واداشته باشد جز اينكه اطلاع پيدا كرده
من بشما ارادت دارم وقتى از او درخواستى بكنيد بطور قطع قبول خواهد كرد تقاضا دارم
در اين مورد از او درخواست بنمائيد.
 
امام عليه السّلام فرمود: كارت درست خواهد شد ان شاء اللَّه.
 
شبانگاه ديدم پيك يكى پس از ديگرى از طرف متوكل مى‏آيد فورى پيش او رفتم فتح بن خاقان
نيز بر در سراى متوكل ايستاده بود گفت: مرد!
چقدر بخانه خود انس گرفته‏اى متوكل مرا به زحمت انداخت آنقدر كه پشت سر هم ترا از من خواست. وارد شدم
متوكل روى رختخواب خود نشسته بود.
 
گفت: يا ابا موسى ما از تو فراموش كرده‏ايم تو هم خود را بما نشان نميدهى بگوببينم چقدر از ما طلب دارى. گفتم:
فلان جايزه و مقررى و حقوق اين چند وقت چند مورد را ذكر كردم همه را دستور داد و برابر بمن بدهند.
 
بفتح بن خاقان گفتم: حضرت امام على النقى اينجا تشريف آوردند.
 
گفت: نه پرسيدم نامه‏اى نوشته بود گفت: نه. من برگشتم فتح بن خاقان از پى من آمده گفت:
من ميدانم تو از آن جناب تقاضا كرده‏اى برايت دعا كند براى منهم درخواست كن دعا نمايد.
 
وقتى خدمت امام عليه السّلام رسيدم تا چشمش به من افتاد فرمود: ابا موسى از چهره‏ات پيداست كه
خوشحالى و راضى هستى.
عرضكردم: آرى به بركت شما ولى ميگفتند شما آنجا تشريف نبرده‏اى و از متوكل تقاضائى ننموده‏ايد.
 
فرمود: خداوند ميداند كه ما در گرفتاريها به غير او پناه نمي بريم و در پيش- آمدهاى سخت
جز بر او توكل نداريم هر وقت درخواست كرده‏ايم
ما را رد نكرده ميترسم كه از اين كار دست بردارم خداوند نيز رفتار خود را تغيير دهد.
 
عرضكردم: آقا، فتح بن خاقان بمن چنين گفت فرمود: او در ظاهر ما را دوست ميدارد ولى
در باطن مخالف ما است دعا نيز تابع نيت و قلب شخص است.
 
وقتى در فرمانبردارى خدا اخلاص داشته باشى و به نبوت رسول اكرم و حقوق ما خانواده پيامبر
اعتراف نمائى آنگاه از خدا چيزى بخواهى هرگز نااميدت نخواهد كرد.
 
عرض كردم: آقا! دعائى بمن بياموز كه از بين دعاها براى خود اختصاص دهم. فرمود:
من بسيار اين دعا را خوانده‏ام و از خداوند درخواست كرده‏ام كه هر كس پس از فوت من اين
دعا را در حرمم بخواند او را مأيوس نكند آن دعا اين است:
 
 «يا عدتى عند العدد و يا رجائى و المعتمد و يا كهفى و السند و يا واحد يا احد يا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ،
و اسألك اللهم بحق من خلقته من خلقك و لم تجعل في خلقك مثلهم احدا ان تصلى عليهم و تفعل بى كيت و كيت»
 
«بجاى كيت و كيت حاجت خود را بزبان مى‏آورد».
 
 
 
 
 
 
امالى شيخ طوسى- فحام از احمد بن محمّد بن بطه از خبر كاتب نقل كرد كه گفت: سميله كاتب نويسنده
اخبار سامرا برايم نقل كرد كه متوكل هر وقت بطرف مسجد جامع ميرفت گروهى از
كسانى كه قدرت سخنرانى داشتند در ركاب او حاضر بودند در ميان آنها مردى بنام هريسه از فرزندان عباس بن محمّد بود
كه متوكل او را كوچك ميشمرد يك روز دستور داد او سخنرانى كند. خطبه‏اى در كمال شيوائى ايراد كرد.
متوكل جلو رفت تا نماز بخواند قبل از اينكه هريسه از منبر پائين بيايد. هريسه با عجله از منبر فرود آمد
و از پشت كمربند متوكل را گرفته گفت: يا امير المؤمنين هر كس سخنرانى كرد و خطبه خواند بايد نماز هم بخواند،
متوكل گفت: ما تصميم داشتيم اين مرد را شرمنده كنيم او ما را خجالت داد.
 
هريسه مرد بسيار بد سرشتى بود روزى به متوكل گفت: هيچ كس بزيان تو بقدر خودت كار نميكند
از اين رفتارى كه با على بن محمّد دارى هر كس در دربار خليفه است خدمتكار او است
حتى نمى‏گذارند زحمت بالا زدن پرده را بكشد يا درب را بگشايد و نه كارهاى ديگر.
 
وقتى مردم اين چنين كارى را از تو مى‏بينند ميگويند: اگر نميدانست كه شايسته خلافت است اين قدر باو احترام نميكردند.
بگذار وقتى وارد مى‏شود خودش پرده را بالا بزند و مثل ساير مردم رفتار كند لا اقل كمى بزحمت بيفتد.
 
متوكل دستور داد ديگر پرده براى امام بالا نكنند و خدمت ننمايند.
در ميان خلفا كسى مانند متوكل اهميت باطلاعات و گزارش اوضاع نميداد
(كسى را تعيين كرده بود كه هميشه جريانها را براى او گزارش نمايد).
 
گزارشگر براى متوكل نوشت كه على بن محمّد وارد شد كسى پرده را بلند نكرد در اين موقع بادى وزيد كه پرده را بلند كرد او داخل شد.
متوكل دستور داد متوجه باشيد موقع خارج شدن چه خواهد شد. باز گزارش‏گر نوشت:
كه بادى بر خلاف جهت اول وزيد پرده را بلند كرد على بن محمّد خارج گرديد.
 
متوكل گفت: بصلاح ما نيست باد پرده را برايش بلند كند بعد از اين خدمت‏كاران خودشان پرده را بردارند.
 
روزى پيش متوكل آمد. متوكل گفت: يا ابا الحسن چه كس از همه بهتر شعر سروده قبل از اينكه سؤال از امام نمايد
همين پرسش را از ابن جهم كرده بود. او چند نفر از شعراى جاهليت و اسلام را برايش نام برده بود وقتى از امام عليه السّلام پرسيد
در جواب او فرمود: فلان مرد علوى كه اينشعر را سروده (ابن فحام گفت: برادرش حمّانى است)
 
         لقد فاخرتنا من قريش عصابة             بمط خدود و امتداد الاصابع‏
 
             فلما تنازعنا القضاء قضى لنا             عليهم بما فاهو نداء الصوامع‏
 
ترجمه - گروهى از قريش بر ما فخر كردند بوسيله نيرو قدرتى كه بهم بسته‏اند اين حكومت بداورى عادل و عقل برديم
ولى او تنفع ما داورى نمود و دليل خود را صداى‏ اشهد ان لا اله الا اللَّه و محمدا رسول اللَّه‏ بيان كرد
كه هر روز چند مرتبه بر فراز مناره‏ها بانك برميدارند
 
 
 
متوكل پرسيد منظور از نداء صوامع چيست؟ فرمود:
 
اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا رسول اللَّه‏
 
. بگو ببينم محمّد صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم جد من است يا جد تو. متوكل بسيار خنديده گفت:
جد شما است در اين مورد با شما نزاعى نداريم.
 
 
 
 
امالى صدوق- ص 412- ابو هاشم جعفرى گفت: مبتلا بيك تنگدستى شديد شدم
خدمت امام ابو الحسن حضرت علي بن محمّد رسيدم
مرا اجازه داد همين كه نشستم فرمود: كداميك از نعمتهاى خدا را ميخواهى شكرگزارى كنى.
من زبانم بند شد و ندانستم چه در جواب بگويم.
 
قبل از اينكه سخنى بگويم خودش فرمود: خداوند ترا بنعمت ايمان آراسته كه با اين نعمت
بدنت بر آتش جهنم حرام شده است و بتو سلامتى ارزانى داشته كه توفيقى است
براى عبادت و بندگى و بتو قناعت روزى فرموده كه با اين‏صفت از خوارى و بى‏ارزش شدن نگهداريت نموده
من جلوتر اين سخنان را برايت توضيح دادم چون ميدانستم مى‏خواهى شكايت كنى از خدائى كه
چنين نعمتها را بتو ارزانى داشته اينك دستور دادم بتو صد دينار طلا بدهند آن را بگير.
 
 
 
امالى شيخ طوسى- فحام از منصورى از عموى پدر خود نقل كرده كه گفت:
 
روزى امام على النقى عليه السّلام فرمود: ابا موسى مرا باجبار بسامرا ميبرند اگر از سامرا خارج كنند
باز باجبار است نه با رضايت خودم. عرض كردم اين براى چيست.
 
فرمود: «لطيب هوائها و عذوبة مائها و قلة دائها» چون اين سرزمين خوش آب و هواست و بيمارى در آنجا كم است.
 
آنگاه فرمود: پس از فوت من سامرا ويران خواهد شد بطورى كه فقط يك كاروانسرا و يك بقال در آنجا مسكن دارد
كه قافله‏ها رفع احتياج نمايند و علامت نزديك شدن خرابى سامرا ساختمان كردن بر محل دفن من پس از فوت من است.
 
 
 
 
 
 
 
 
بصائر الدرجات- ص 249- ابن على پسر راشد گفت: مقدارى مال نزد من آوردند
قبل از اينكه من نامه‏ها را بگشايم پيكى از طرف امام عليه السّلام آمد كه آنها را
خدمت ايشان بفرستم پيغامم داده بود 
كه فلان دفتر را نيز بفرست.
 
در منزل من ابدا دفترى وجود نداشت از جاى حركت كردم و در جستجوى دفترى شدم
كه احتمال بودن آن را نميدادم چيزى نيافتم. همين كه پيك امام آماده برگشتن شد گفتم:
بايست يكى از بارها را گشودم دفترى بچشمم
خورد كه تا آن وقت از آن اطلاعى نداشتم ولى من ميدانستم كه امام هر چه بفرمايد
يك واقعيت است دفتر را خدمت آن جناب فرستادم.
 
 
 
بصائر- محمّد بن حسين از على بن مهزيار نقل كرد كه گفت خدمت حضرت هادى عليه السّلام
رسيدم قبل از اينكه من سخنى بگويم آن جناب بفارسى با من صحبت كرد.
 
 
 
 بصائر- على بن مهزيار گفت: غلام خود را كه از اهالى سقلاب بود خدمت امام على النقى عليه السّلام فرستادم.
پس از مراجعت ديدم غلام در تعجب است گفتم: چه شده پسر گفت: چطور تعجب نكنم
پيوسته با من بزبان سقلابى صحبت ميكرد
مثل اينكه اهل سقلاب است چنين خيال كردم كه با آنها رفت آمد داشته.
 
 
 
بصائر- ص 237- ابراهيم بن مهزيار گفت. حضرت هادى عليه السّلام از على ابن مهزيار خواست
كه برايش ساعتى بسازد در سال بيست و هشت ساعت را براى آن جناب برديم همين كه بسياله رسيديم
على بن مهزيار نامه‏اى براى امام نوشت و از آمدن خود بايشان اطلاع داد در ضمن اجازه شرفيابى خواست
تقاضا نمود تعيين كنند چه وقت ما خدمت امام برسيم براى ابراهيم نيز اجازه خواست.
 
امام عليه السّلام در جواب اجازه شرفيابى داد و تعيين كرده بود كه بعد از ظهر ميرسيم همه براه افتاديم
روز بسيار گرمى بود غلام على بن مهزيار بنام مسرور نيز همراه ما بود همين كه نزديك بقصر امام رسيديم
ديدم بلال غلام امام ايستاده منتظر ما است. گفت: وارد شويد ما داخل يكى از اطاقها شديم بى‏اندازه تشنه بوديم
مختصرى كه نشستيم يكى از خدمتكاران آمد و با خود كوزه‏اى آب آورده بود بسيار سرد آن آب را نوشيديم
بعد امام على بن مهزيار را خواست تا بعد از عصر خدمت امام بود بعد مرا خواست رفتم و سلام كردم و
درخواست نمودم كه دست مبارك خود را بدهند تا ببوسم امام عليه السّلام دست دراز نمود من بوسيدم بعد
مرا آزاد گذاشت نشستم سپس از جاى حركت نموده از امام وداع كردم.
 
همين كه از جاى حركت كرده از خانه خارج شدم. مرا صدا زد و فرمود:
 
ابراهيم! عرض كردم: بلى آقاى من. فرمود: نرو همان جا ايستادم مسرور غلام ما نيز حضور داشت
آنگاه دستور داد ساعت را بكار اندازند بعد خود امام عليه السّلام خارج شد برايش صندلى قرار دادند
روى آن نشست براى على بن مهزيار نيز يك صندلى طرف چپ امام گذاشتند من هم كنار ساعت
ايستاده بودم يك ريگ انداخت‏
 
مسرور گفت هشت امام عليه السّلام فرمود منظورش از هشت ثمانيه است بعربى عرض كرديم آرى
« ساعت چنين درست شده بود كه در هر ساعت يك ريگ ميانداخت وقتى ميخواستند بفهمند چه
ساعتى است ريگها را مى‏شمردند.».
 
تا شب خدمت امام بوديم بعد خارج شديم امام عليه السّلام به على بن مهزيار فرمود
فردا مسرور را پيش من بفرست. فردا كه مسرور رفت آن جناب بفارسى باو گفت
«بار خدا چون؟» مسرور گفت «نيك» نصر از آنجا رد ميشد امام عليه السّلام فرمود
«در ببند در ببند» در را بست امام رداى خود را روى من انداخت و مرا از نصر پنهان نمود
تا بالاخره هر چه خواست پرسيد از من. پس از آن على بن مهزيار او را ملاقات كرد پرسيد
تمام اينها از ترس نصر بود گفت آقا ترس من از او شبيه ترسم از عمرو بن قرح بود.
 
 
 
 
كافى- ج 1 ص 498- اسحاق چوپان گفت مقدار زيادى گوسفند براى حضرت هادى خريدم
مرا خواست و داخل سر طويله خانه‏اش برد بمحل وسيعى كه من نديده بودم آنجا را شروع كردم
به تقسيم نمودن گوسفندها بين كسانى كه بمن دستور داده بود از آن جمله براى ابو جعفر
(فرزند بزرگ امام است بنام محمّد كه قبل از پدرش فوت شد) و مادرش و سايرين از اشخاصى
كه بمن دستور داده بود. بعد اجازه خواستم كه بروم بغداد پيش پدرم آن روز روز ترويه بود
در جواب اجازه من نوشت فردا را پيش ما باش بعد برو همان جا ماندم روز عرفه و شب عيد قربان
نيز همان جا بودم شب را در ايوانى خوابيدم سحرگاه امام عليه السّلام آمد و فرمود: اسحاق حركت كن،
از جاى حركت كرده چشم گشودم ديدم درب خانه خودمان در بغداد هستم پيش پدرم رفتم دوستانم آمدند
به آنها گفتم من روز عرفه را در عسكر (سامرا) بودم و روز عيد را ببغداد آمدم.
 
 
 
 
 
بصائر الدرجات- ص 406- صالح بن سعيد گفت خدمت امام على النقى عليه السّلام رسيدم
عرض كردم فدايت شوم در هر موردى تصميم دارند پرتو درخشان شما راخاموش كنند و
بشما اهانت نمايند حتى در اين مورد كه شما را در اين گداخانه جا داده‏اند.
 
فرمود: پسر سيد تو همين قدر نسبت بما معرفت دارى ناگاه با دست اشاره نموده فرمود
نگاه كن چشم انداختم ديدم باغ‏هاى بسيار زيبا و سبز و خرم حوريه‏ها و غلمان پيكر آنها
از صفا همچون در شاهوار ميدرخشيد پرندگان و نهرهاى جارى و آهوان چشم مرا خيره كرده بود
و حيران در تماشاى آنها بودم.
 
فرمود ما هر كجا باشيم چنين چيزها براى ما آماده است ما در گداخانه نيستيم.
 
توضيح- در اين روايت چون سئوال‏كننده فهم و دركش كم بود و لذت‏هاى روحى و مقامهاى معنوى آنها
را نمى‏توانست درك كند و خيال مى‏كرد اين پيش- آمدها موجب خوارى و كوچكى ايشان مى‏شود او متوجه نبود
كه بر عكس چنين احوالى باعث افزايش مقام و درجات واقعى آنها و لذت روحى ايشان مى‏گردد
و از لذت‏هاى زودگذر دنيا تنفر دارند.
 
اما راوى توجه به نعمت‏ها و لذت‏هاى زودگذر دنياى فانى داشت بهمين جهت مقام‏ها و
درجات آخرت را باو نشان دادند چون بيش از اين اطلاعى نداشت.
 
ولى كيفيت ديدن او از مطالبى است كه بر ما نيز معلوم نيست و لزومى ندارد در اين مورد زياد خود را بزحمت اندازيم
ولى باندازه فهم و دركى كه دارم چند وجه بخاطرم راجع بآن رسيده:
 
اول- اينكه خداوند بقدرت خود براى اعجاز امام عليه السّلام اين اشياء را در همان ساعت در هوا بوجود آورده تا
راوى ببيند و بفهمد كه سكوت ائمه در مقابل چنين پيش آمدها بواسطه تسليم و رضا در مقابل قضاى خداست و
گر نه آنها قدرت چنين عجائبى را دارند بوجود آوردند از مقام امامت و خلافت واقعى با اين پيش آمدها كم و
كاستى نمى‏شود و موجب خوارى و ذلت ايشان نمى‏گردد.
 
دوم- اينكه اين صورتها را خداوند در حس مشترك او بوجود آورده تا بفهمد كه لذتهاى دنيوى در نزد ائمه عليهم السلام
شبيه اين خيالات است چنانچه شخص در خواب چيزهائى را مى‏بيند كه لذت مى‏برد مثل بيدارى بهمين
جهت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم ميفرمايد:
 
 «الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا»
 
مردم خوابند وقتى مردند بيدار ميشوند.
 
سوم- اينست كه امام عليه السّلام صورت لذت‏هاى روحانى كه دائما در آن هستند بمقدار فهم و درك او
باين شكلها نشانش داد چون او در خواب عميق و غفلت زيادى بود از درك مقام عارفين چنانچه در خواب علم
را بصورت آب صاف و يا شير و مال دنيا را بصورت مار و عقرب و چنين چيزها ميبينند اين وجه شبيه وجه دوم است
كه مطابق با ذوق حكماء و فلاسفه است.
 
چهارم- وجهى كه در بعضى كتابها نوشته شده باين صورت كه نشأت مختلف است و حواس
در مورد درك آنها متفاوت هستند
چنانچه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله جبرئيل و ساير ملائكه را ميديد
ولى صحابه نميديدند و امير المؤمنين عليه السّلام ارواح را در وادى السلام و
حبه « حبة بن جوين عرنى از خواص اصحاب امير المؤمنين عليه السلام است حديث او را
وادى السلام در كافى ج 2 ص 243 چنين نقل ميكند:
 
گفت با امير المؤمنين عليه السلام از كوفه خارج شديم بوادى السلام رسيد آنجا ايستاد
مثل اينكه با گروهى مشغول صحبت است منهم ايستادم آنقدر كه خسته شدم نشستم
از نشستن نيز ملول گرديدم باز حركت كردم آنقدر ايستادم كه خسته شدم باز نشستم
تا بمقدارى كه ملول شدم بعد حركت كردم؟ دايم را جمع نمود، گفتم يا امير المؤمنين
دلم بحال شما سوخت اين قدر كه ايستادى يك ساعت استراحت كن ردايم انداختم تا
بنشيند فرمود حبه اين انس و الفت مؤمن است با يك ديگر عرضكردم آقا آنها هم
چنين هستند فرمود آرى اگر پرده از چشم تو برداشته شود خواهى ديد كه دسته دسته با هم نشسته‏اند
و مشغول صحبت هستند عرضكردم آقا اينها جسم هستند يا روح فرمود روح هستند
هر مؤمنى كه در هر گوشه زمين از دنيا برود بروح او ميگويند برو بوادى السلام
اين سرزمين بقعه‏اى از جنت عدن است.» و ديگران نميديدند ممكن است تمام اين امور
در هر موقع براى آنها حاضر باشد ببينند و لذت ببرند ولى چون اجسامى لطيف و روحانى و ملكوتى هستند
ساير مردم آنها را نبينند خداوند قدرت ديد سئوال‏كننده را تقويت نمود باعجاز امام عليه السّلام تا آنها را ديد.
 
بنا بر اين ممكن است در وادى السلام، يخ‏ها و نهرها و سبزه‏ها و استخرهائى باشد كه ارواح مؤمنين
يا پيكر لطيف مثالى خود از آن بهره‏مند شوند و ما نتوانيم ببينيم.
 
با همين توضيح بسيارى از اشكالات كه در معجزات پيش مى‏آيد حل مى‏شود و نسبتهائى
كه در مورد اخبار برزخ و معاد است شبيه عالم مثال است كه حكماى اشراق و صوفيه معتقدند
ولى بين اين دو فرق آشكارى است.
 
اين بود وجوهى كه بخاطرم رسيد اميدوارم خداوند در گفتار و كردار مرا نگهدارد.
 
 
 
 
 
بصائر الدرجات- ص 467- ابو الفضل شيبانى از هارون بن فضل نقل كرده كه گفت
من خدمت حضرت امام على النقى بودم روزى كه حضرت جواد از دنيا رفته بود يك
مرتبه ايشان گفتند: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ حضرت جواد از دنيا رفت شخصى عرضكرد
از كجا فهميديد فرمود چنان خوارى و كوچكى از خود در مقابل خدا حس كردم كه سابقه نداشت.
 
 
 
 
 
مناقب آل ابو طالب- ج 4 ص 408- ابو هاشم جعفرى گفت خدمت حضرت هادى رسيدم
بزبان هندى با من صحبت كرد ولى من نميتوانستم جواب بدهم جلو امام يك ظرف بود
پر از ريگ يك ريگ از ميان آنها برداشت و در دهان خود گذاشت مدتى مكيد سپس آن
را بطرف من انداخت من نيز در دهان گذاشتم بخدا سوگند از خدمت امام مرخص نشده بودم
كه هفتاد و سه زبان ميتوانستم صحبت كنم اولى آنها زبان هندى بود.
 
خرايج- ابو هاشم گفت خدمت حضرت هادى بودم آن جناب را آبله گرفته بود به طبيب
گفتم «آب گرفت» بزبان فارسى در اين موقع امام عليه السّلام روبمن نموده تبسم كرده فرمود
خيال ميكنى كسى غير از تو فارسى را نميداند پزشك گفت فدايت شوم آقا شما فارسى ميدانيد؟ فرمود:
آرى او بفارسى بتو گفت آبله‏ها آب گرفت.
 
 
 
 
 
زندگانى حضرت جواد و عسكريينعلیه السلام، ترجمه بحار الأنوار ،ص:117        
 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید